گل زعفران

در این طلوع پرز نور

دوباره صبح بردمید

میان این هوای،پاک

گل از غلاف برکشید

چو دانه دانه زعفران

مثال چتر،صف کشید

سر از زمین برون ،نمود

بنفشه باز،سر رسید

زعطر ناز زعفران

پرنده،مست ،می دوید

ترانه خوان وپرزشور

به،سوی دشت می پرید

زداستان عشق داشت

حکایتی دگر،شنید

میان آسمان صاف

برفت و بال برکشید

دوباره جان گرفته از

دورنگ ،آبی وسفید

زکوه وآشیان ودشت

درختهای مثل بید

به فصل زعفران شده

تمام رنگها ،پدید

کنارزد، هوای سرد

بهار تازه‌ای رسید

فاطمه جعفری ۱۴۰۲/۹/۱۲

فصل گل ها

فصل گلها

هفته بگذشته روز از نو شد

شنبه اش آشکار می بینم

چون گل زعفران رسیده کنون

من خزان را بهار می بینم

همه در جنب وجوش همه مشغول

از صغار وکبار می بینم

وقت کار است استراحت نیست

همه بی اختیار می بینم

خانه گل هرکجا که بینی گل

گل به هر کشتزار می بینم

مرد و زن پشت درب نانوایی

اول صبح قطار می بینم

چیدن وباز کردن گل را

کار لیل و النهار می بینم

چون رسد بیست وپنجم عقرب

همه جا انفجار می بینم

هرکه خوابش برد سحر گاهان

روز او زهر ،مار می بینم

در سر چار راه و هم جاده

ظرف گل بی شمار می بینم

کمک از آشنا وفرزندان

همچنان اضطرار می بینم

اجتماعی سحر ز ماشین ها

زیر باغ کنار می بینم

دل به دل نیست اندر این اسفاد

جملگی بی قرار می بینم

کارگر کارمند و بازاری

من به ماشین سوار می بینم

گل خریدن به ۱۸ عقرب

به ز بورس و دلار می بینم

جُوُ ، مَریمه و، سَر تَخ اقامیر

من چنان پامنار می بینم

زعفران کجار اسفاد را

مایه افتخار می بینم

گر چه مرغوب تر زآن نَبُود

درجه یک عیار می بینم

هر چه برکت تو بینی از اسفاد

من ز پای چنار می. بینم

درکویری به وسعت دریا

چون نگینی زیار می بینم

چون ز بالای کوه ،نظر فکنم

دشت را گل عذار می بینم

آن همه سبزی و طراوت را

لطف آن کردگار می بینم

بیش ازاین من سخن، نمیگویم

یک سخن را هزار می بینم

تا که یونس دلش به اسفاد است

قلب او استوار می بینم

شاعر " غلامحیدر کریمی

اسفاد

اسفاد

لطفت به من بوده. ، هروقت وهر جایی

درشعر استادی. ، تاج سر مایی

گهواره ذهنم. ، وقتی تکان دادی

ذهنم روان گردید. ، چون اب دریایی

قبلا که میگفتی. ، شعر سپید ونو

بار دگر برگو. ، از شعر نیمایی

موضوع از اسفاد. ، از جاده تا شهرود

وصفش نما اکنون ، باشعر زیبایی

شبها. به تابستان ، چند دسته بنشسته

بالای سر زیبا ، ان سقف مینایی

ان تشله بازی ها. ، پل پشتک ودُرنه

کی بوده انها ، راسرما وگرمایی

آن شادی وتفریخ ، آن تیم والیبال

بودن معلم ها. ، اززول وپهنایی

دشت کجارش نیز. ، انبوهی ازلاله

بادسحر می داد ، ارام لالایی

کوه بلندش را ، جانا بیاد اور

چون آشیان دارد. ، سیمرغ وعنقایی

آن پسته کوهی ، برتارُکش انجیر

گردیده اویزان. ، الحق چه سیمایی

سر را نوازش بود. ، اندر ربیع وصیف

وحش و وحوش ان. ، بوده تماشایی

غلامحیدر کریمی

دوست/شاعر غلامحیدر کریمی

دوست

دل به دل جاده و اتوبان است

دوستی ها، چو از دل وجان است

دوستش دارم و نمی دانم

از چه طاهر ز من گریزان است 😂

کنیه میرزا بود. خودش خان است

اوسکونت به مرکز استان است

قلب ایران به کوی شاه رضا

مشهد اندر دل خراسان است

یک نَصَب دارد او ز مادر خود

پدر ش گرچه از بزرگان است

جد او طنز وهجو را استاد

قلمش همچونان ادیبان است

کت وشلوار چون که میپوشد

شیک پوش هچو ان رئیسان است

بوده اورا علاقه ای وافر

الحق اوسینه چاک پیکان است

صافکاران زدست او دلخون

اونمونه زبهر ایشان است

دل اوصاف وچهره اش خندان

اوگلی در میان یاران است

سخنانش که طنز بهر دلم

هدیه همچون زلال باران است

اهل گردش و بی خیال است او

گاه در رشت وگه به تهران است

چون به تهران رود یقین دانم

او فقط لاله زار و شمران است

سال را خدمتش به خلق عیان

استراحت فقط زمستان است

یاد م‌ امد. ز. ،کودکی هایش

روز هایی که او دبستان است

درخوراکی و پَسَهء جوزا

دست و دلباز چون‌کریمان است

پر انرژی وخوب وخوش جمعی

همکلاسان وهم رفیقان است

احمدی کاظمی ، تقی زاده

حکمتی پور هم زایشان است

شهر یاری ،کریم پور وخودم

بردن نامشان چه آسان است

هاشم کاظمی مهندس بود

افتخاری زان دبیران است

رشته اش بود صنعتی االحق

رزمه کاریش درخشان است

آن تقی زاده بوده پیمانکار

شهرداری به شهر تهران است

از کریم پور اگر زمن پرسی

اوکه اکنون جنان مهمان است

ساکن ارض طوس بود ایشان

شهر مشهد که در خراسان است

هم سلیمی محمدی ایضا

عابدینی زآن عزیزان است

هست احمد محمدی اکنون

اومعلم به قلب ایران است

از بقیه نگویمت جانا

خود معرف حضور ایشان است

غم گرفته است عصر این جمعه

دل من پیش ان سه خوبان است

شاد باد روحشان ازین وادی

فاتحه هم نثار ایشان است

ای کریمی تمام کن. شعرت

یار خوب بس عزیز چون جان است

غلامحیدر کریمی اسفاد

قنات اسفاد

قنات اسفاد

اسفاد قدیم با همه سادگی و کاستی هایش حسرت به دلها

گذاشته است :

*قنات سرشار از آب و تمام باغات و مزارع سرسبز بودند

آب قنات شامل ۸ طاقه که با اعداد ۱ تا ۸ و پسوند رَم متمایز اند و به ترتیب سر رم ،دوی رم ... و در نهایت

هشتِ رم خوانده می شوند و هر شبانه روز به دو طاقه ی شب وطاقه ی روز تقسیم و نوبتهای شب و روز جابجا

می شود . هرطاقه ۱۳۲سره آب داشت و یک میرتا .

۱۲۷ سره آب سهمِ شرکا و۵ سره سهم میرتا می باشد.

میرتا تاس و سره ای داشت که آب را بین شرکا تقسیم میکرد .

او از احترام خاصی برخوردار بود وخود نیز بسیار محترم.

*تمام حوض انبارها ، مملو از آب بودند و خانه باغ ،سکونتگاه هرخانواده بود .

برق نبود و برای روشنایی چراغ مَندَوی و پی کم کم از چراغهای نفتی اعم از گردسوز ، لمپا ، چراغ بادی ، چراغ موشی و در اوج پیشرفت ، بعضاً چراغ توری داشتند .

برای خوراک پزی ، آتش و دیگدان بود و بعدها به چراغ والُر ، علاءالدین ، پُرمز و فرِ نفتی ارتقا یافت .

ماشین لباسشویی و پودر رختشویی نبود و خانمهای زحمتکش کنار آب روان با دست و صابونِ بیرجندی رخت می شُستند .

*دیوارها وحصارها برای حیوانات وحشی بود ومردم با هم راحت و خصوصی .

*عطر دیوار های باران خورده کاهگلی مشام هر رهگذری را نوازش می کرد.

*مردم دست و دل باز و رویشان گشاده و بشّاش بود.

*درختان از بار زیاده ، می شکستند و سبد های پر از میوه بود که خانه به خانه می گشت .

* تنور اکثرِ خانه ها ، هر روز روشن بود و بوی خوش نان داغ محلی در اطراف می پیچید و همسایه حداقل به همسایه نان تازه می داد .

*مردم مستقل زندگی می کردند و مایحتاج شان نتیجه ی خود آنها بود و اگر جاده هم بسته می شد، روستا تمام آنچه برای گذران اهالی نیاز بود را تولید می کرد.

*گوگله ای داشتیم وهرکسی به ازای هر گاو یک گُمارِ گوگله را به عهده میگرفت و همینطور خرگله ای .

*جوی های آب ، سیمانی نبودند و درختان مسیر آب سر به فلک کشیده ، باطراوت و پر از میوه بوده و طعم تشنگی نمی فهمیدند .

*میوه ها از نظر صاحبان اشجار برای عموم حلال بودند و انگار کلاغ ها هم این را میدانستند که از بالای درخت برای عابران گردو می انداختند.

*اسفاد ۴ کارخانه ریخته گری داشت به مالکیت آقایان :

۱-مرحوم حاج محمد تقی عظیمی

۲-مرحوم خواجه میرزا علی خالقی

۳-مرحوم خواجه سعادت قلی موسائی

۴-مرحوم خواجه اسدالله اسداللهی

گفتنیست که این مالکان کارآفرین هر کدام از تهیه چوب و سوختن زغال از کوه گرفته تا کار در کارخانه و حمل با الاغ به روستاهای دوردست جهت فروش،حداقل چهل نفر کارگر داشتند .

*بلندگو نبود ولی موءزن سالخورده با آوای نحیف و دلنشینش به موقع بالای بام اذان میگفت.

*کارت تبریک و تسلیت نبود ولی پیک محترم مان به موقع بر سر مجالس غم وشادی آماده بود شفائی و زنده تک تک خانه ها دعوت می کرد.

*دود گُلخَن حمام در آسمان نویدِپاکی و ایمان بود.

*قیژ قیژ درب چوبی سرا،نوید آمدن پدر از کشتمان بود آتشونی ها برقرار بود و در عین نبود امکانات امروزی،مردم بی نیازو سر زنده.

*ایثار،انفاق وازخود گذشتگی بیشتر بود و سالانه بر موقوفات روستا‌ افزوده می شد.

*ماشین آلات کشاورزی نبود و گاو و خرهای جُقی ، عملیات کاشت ، داشت و برداشت را به شانه می کشیدند.

*به‌موقع زمینها بنفش از گل زعفران و بامها چیده از کووتهای سبز و مخروطی شکل کنجد بود.

*اسفاد قدیم دارای چند ده حوض انبار و کر هایی بود که آبهای وقفی در آن جاری میشد تا عموم از آن استفاده کنند.

*مدرسه های پرشور اسفاد قدیم و مدارس خالی کنونی قابل مقایسه نیست.

*بجای کیف ، توبره بودو بجای ساک مسافرتی بقچه.

* بجای کفشهای آنچنانی چپت ،موتوری ، گالش و چبلیت بود و لباسها ،کلاه هاوجورابها تولید ملی و هنر دستان خودشان که از کرباس وپشم گوسفند درست می شد.

*وسیله ی نقلیه نبود ولی اسب و زین وخر و خورجین آماده ی سرویس دهی حتی برای راه های دور به دیگر کشورها جهت مداوای مریض،تحصیل علم و سفر حج !

*تبلیغ زندگی بهتر در تعداد فرزند نبود و در هرخانه چند بچه قد ونیم قد در کنار خانواده مشغول کار بودند نه نگران کار . *مادر ها هم دوش پدرها کار بیرون را به دوش میکشیدند.

*وجود گله های زیاد احشام و رقابت بین مراتع وجود داشت *در تابستان کشتمان قرق بود و روستا قرقبان داشت ، فردی با هیبت وشکوه و فعال و با جذبه که اکنون نه از آن گله ها ی بسیار خبری هست و نه رقابتی وجود دارد .

*شکارچیِ گرگ گله حقِ کلّه گرگی می گرفت و حالا حکمِ زندان .

*صیادان به حکم نیاز یا تفریح گوشت شکارمی خوردند و اکنون حسرت شکار .

*قدیم تفریحات پَل پُکَّک ، دار وقهم ، ریگ بازی و غیره بود اما الان پلی استیشن،تبلت،موبایل و تلگرام .

خلاصه بگم خوش بودیم و آرام و بی دغدغه .

موفق و پیروز باشید

ارادتمند احمد عظیمی

نوروز و رمضان

عید ما نصف شو میه امسال

ماه نو وقت خو میه امسال

وَرمِگَن از بهار معلومه

سال و ماها چطو میه امسال

رمضو گرد و خاک وَرپا کِه

گوئیا وَر بُدَو میه امسال

دِگ و دِگبرگ ها به بار کُنِن

کَاسه نیمکَاسه ها قطار کُنِن

سمنو پخته ها نثار کُنِن

دعوت از خَاهر و بُرار کُنِن

همه رَه تخمِ مرغِ رنگی دِن

چونکه خنده به لو میه امسال

دم عید مَرضا سفر مُکُنه

قوم و خویشای خو رَم خبر مُکُنَه

در سرا رَه سه قُلفه و تُمبه

پشت در هم دو مَاله و کُنده

وَرکَشیده خَزَه ی کَلیدو رَه

پِنداری چِفت و بَست زِندو رَه

مهمونِ نازِ بخت برگشته

تو نبَاشی چطو میه امسال

سمنو سیر و سنجد و سرکه

سماق و سکه،کَاکلِ سبزه

ظرف عناب و بادوم و تخمه

او طرف تر پیاله ی پسته

کاسه ی تخم مرغِ رنگ کِرده

با هزاری نو میه امسال

کیشته یِ سیبِ زرد و شفتالو

آلو، انجیرِ سرخ و زردالو

تاقوک و مغزِ خسته و گردو

همه ر آوُرده بی بی از پَستو

روزِ نوروزِ سور و مهمونی

رویِ سفره دِ دَو میه امسال

خوردَکِ نَاتویِ شکم گنده

همه جا رَه مپایه ری سفره

از رویِ سفره کیکِ وَامونده

مِزنه چشمک اَر حسن خورده

بچه یِ فَکرِ اِشمو خوش خوش

کون خَزه وَر جلو میه امسال

ای ورِ سفره خَله و خالو

او وَر هم بَاشه عمّه و عمّو

صدر محفل سه چار گل خوشبو

بی بی و جَدّ و بابا و بانو

داش سلیمو ز او ورِ تهرو

بهر دیدارِ نو میه امسال

بنگرِن پِرهنِ زلیخا رَه

دامنِ چین چینِ ثریا رَه

کوشایِ قیصریِ دارا رَه

کرواتِ سفیدِ طاها رَه

چه مِدونست کودکِ خوشحال

که دلارش چطو میه امسال

روز عید وقت شَادی و شوره

وقت جشن و عروسی و سوره

روز عقدِ شهین و منصوره

دیره و تمبک و دهل جوره

توسنِ شاپری مهیّا کُن

مطرب از پَایهو میه امسال

کوچه باغا همه شکوفه و گل

پشتِ دربَچّه چه چهِ بلبل

از چرَاغو صدای دَف و دیمبل

از بنیجی نوایِ قرقاول

از شُلُندَر دِ باغِ سالاری

شرشرِ جوی او میه امسال

روزِ جمعه دِکوچه و باغا

غلغله نَه زِ بانو و آقا

پُز مِدن زِلّه ها و هم چاقا

عکسی هم خود کلاغا و زاغا

یکِ خود پی کی و یکِ پیکان

یکِ هم خود ریو میه امسال

رفته بودُم به باغِ نَارستو

دینه هُمرَی رفیقا و دوستو

دیدم از پُشت قَلَه حسن خوردو

خود عظیمی ز او وَرِ کشمو

وَر پریده با یَک کراوات و

کت و شلوار نو میه امسال

محمود عظیمی

وطنم اسفاد

وطنم(اسفاد )

وطنم ،فصل بهارش زیباست

هر زمان،گشت وگذارش زیباست

سفری گربکنی تا اسفاد

دلت آن لحظه زغم،شد آزاد

گه،برو، سوی مزار آشی

زان طرف باغ کنارش پیداست

تاکلاته،بروی راهی نیست

پیزه پل و کلاته غوغاست

پر،زاغست وکلاغست وچغوک

جل وکبک وعقاب وگاهی غوک

آن طرف تر سلیمونی

پر ،ز، انجیر ،پرچمش بالاست

دشت را کرده چشم نواز

بس که سبز،است وخرمن گل هاست

دشت گلهای زرد وهم لاله

هم شقایق وهم خیارک هاست

دهن کیچه ،حوض،ملاجی

گولو وپی سرا وباغ آقاست

درقلعه ومسجدوحوضش

پشت ،دالونه،پی قلعه بالاست

میرسی بازبه تخت آقا میر

خونه ی بی‌بی ساره هم اونجاست

روحتان شاد مادرخوبم

بی شما،این محله دراغماست

یادهمسایه های مهربان

قنبری ،اسدالهی، بی‌بی جان

قاسمی، اسحاقی وکبلاسین

روحشون شاد، پیش خداست

باغ کبله حسین علی بالا

منبع خوب خاطره هاست

کیچه تنگ ،باغ سوربزرگ

سر سه کیچه میان گردوهاست

پای چناروسر آسیای قدیم

بادرختای جوز وچفته های انگور

باتو حرف می‌زنند انگار

همچو آرامشی که درآنجاست

میروم بازهم بالا

سمت آب روان ،سفید وزلال

از قنات باز،بالاتر

مدفن مردم ،ده ماست

هرقدم مهربان گلی خفته

یا بزرگی وعالمی رفته

چندروزی دگر نمانده بیش

نوبت روزگار من وشماست

هردمی یادرفتگان کنید

فاتحه ،آشکار ونهان کنید

گاه خاطره شان بیان کنید

دستشان زین جهان دگر کوتاست

بعد این رود شارود،است

چشمه ای بس روان وروح انگیز

معدن خاطرات ،پیر وجوان

در دل کوه ،بهر شماست

پرچم کوه ،میلاکوه

به، عجب باد وخوش هوا دارد

گر نرفتی برو که وصفش نیست

دیدنش بهر من دگر ،رویاست

وطنم سرزمین من اسفاد

ای همیشه تو خرم وآباد

مهد آباءواجداد من تو زیبایی

باعث افتخار،جمله ی ماست

نتوانم تمام وصف توگفت

قطعه ای از بهشت،هستی تو

ای دیار ،شهید پرور

ای که خاکت،گهر ودر وطلاست

خوب، سخن را کنم کوتاه

چون حکایت زیاد داری تو

روستای عزیز من اسفاد

ارزشت نزد ما والاست❤️

سروده فاطمه جعفری اسفاد۱۴۰۲/۸/۶

خوشا اسفاد

خوسا اسفاد:

خوشا اسفاد ،خوشا غوغای اسفاد

خوشا این باغ و،اوشارای اسفاد

تمام روستا سر سبز وزیبا

خوشا در قلعه وحوضای اسفاد

مزارشاسکوهش چون کلاه است

خوشا آن کوه بی همتای اسفاد

قنات آب شیرین وزلالش

خوشا چون نقره ی،زیبای اسفاد

به هرجا دور زنم،مثلش، نبینم

مثال دخترای رعنای اسفاد

اگر که از هنر،خواهی برم نام

از آن قالیچه های،دیبای اسفاد

ز،مسکه وسرشیر،روغن زرد

ندارد کس مثال کشکای،اسفاد

زمیوه،رونق ،بی انتهایش

به توت و وسیب وآلوهای اسفاد

اگر کم بود زینجا اطلاعات

بدانید زین، پس شعرای اسفاد

جغوک وسیسلنگ وبلبلانش

زکبک وتیهو،و،زاغای اسفاد

به دامداری ،کشاورزی ،نمونه

همیشه ،مردهای ،روستای اسفاد

به پای مادرانش بوسه ای زن

که زاییدند ،فرزندآی ،اسفاد

نمی دانم ،کدام حسنش ،برم نام

زدینداران وعالم های اسفاد

فراموشم شد از گندم وارزن

سراسر فرش ،خرمن های اسفاد

تمام دشت زیر،زعفران است

نداردهیچ جا ،گل های اسفاد

زعطرو بوی سبزی ها،نگفتم

ندارد،منطقه ،سودای اسفاد

اگر کم گفته ام از نام نیکش

مرا بخشش،زشاعرهای اسفاد

جهان انگشتر واسفاد نگینش

نشد جایی بسان جای اسفاد

حکایت میکنم کوتاه ،لیکن

که نتوان گفت زحکمت های اسفاد

الهی هردمی باشید سلامت

چه از اسفاد واز دوستای اسفاد

فاطمه جعفری ۱۴۰۲/۹/۱۰

کسب و کار در اسفاد قدیم


كسب و كار در اسفاد قديم

اسفادیهای امروز با کشاورزی روزگار می گذرانند و اندکی هم دامداری دارند. اما اسفاد قدیم صنایع مهم دیگری هم داشته است. شما می دانید که پیشرفت هر مردمی به این است که بیشتر از مصرف خود تولید کنند و محصولات اضافه را بفروشند. این کار همان صادرات است.

اگر مردمی صادراتشان بیشتر از وارداتشان باشد، خیلی سریع ثروتمند می شوند و اگر واردات بیشتری داشته باشند، به مرور فقیر و فقیرتر می شوند و این همان راز اصلی ثروتمند شدن بعضی کشورهاست.

در قدیم اسفادیها کالاهای زیادی برای صادرات داشته اند که برخی از آنها کاملاٌ فراموش شده است. تعدادی از آنها را که تقریباٌ مربوط به چهل سال پیش است، نام می برم:

1. آهن : گاو آهن محلی را بسیاری از شما می شناسید. چوبی دوشاخه و منحنی شکل که یکسر آن به وسیله جوغ (Jogh) به شانه دو گاو بسته می شد و به سر دیگر آن قطعه ای آهن به شکل مثلثی متساوی الساقین متصل بود که روی زمین قرار می گرفت. کشاورز، تیرکی عمودی را در دست می گرفت و به وسیله آن، گاو آهن را روی زمین هدایت می کرد. با حرکت گاوها، خیش آهنی زمین را می شکافت و در آن شیار ایجاد می کرد و کشاورزی با این شیار آغاز می شد...

این آهن را که قلب کشاورزی بود، در اسفاد می ساختند. در اسفاد قدیم چندین کوره آهن ریزی وجود داشت که بقایای آنها تا زلزله 1358 باقی بود و وسیله بازی ما بچه ها شده بود. اما من یک نمونه روشن و فعال آن را در باغ آقایان اسداللهی (خدابیامرزخواجه میرزا حسن و خواجه میرزا احمد) به خاطر دارم. در یک سو، چند نفر با سرعت و شدت در کوره می دمیدند تا آتش افروخته بماند و در سوی دیگر کسانی آماده بودند که کار قالب گیری آهن های ذوب شده را انجام دهند.

ما بچه ها از دور نگاه می کردیم و منتظر بودیم که از آهن های اضافی برای ما چکش بسازند. چکش های کوچکی که با آن سنگ های نقش دار را صیقل می دادیم و تشله (toshle) می ساختیم. آهن ها در بستری از ماسه نرم (قوم) قالب گیری و سرد می شد. علاوه بر آن که خود اسفادی ها از این آهن ها استفاده می کردند، مقدار زیادی از آن فروش می رفت.

سالی یکی دوبار چند نفر خورجین هایی پر از آهن را بار الاغ می کردند و با سفر به روستاهای اطراف بیرجند و قاینات آنها را می فروختند و سپس آهن های شکسته و قراضه را می خریدند تا دوباره در کوره ها گداخته و قالب گیری کنند. قدیمی ترها خاطره هایی شنیدنی از این سفرها بیاد دارند که به پرسیدنش می ارزد.

2. کرباس بافی : کرباس پارچه ای ضخیم و نسبتاٌ با دوام بود که برخی آن را برای لباس یا مندیل (عمامه محلی) استفاده می کردند. پیراهن کرباس برای مردان، بلند و گشاد بود و دامنی داشت که تا روی زانو می رسید. (بعضی از مردم خواف هنوز هم از این طرح لباس می پوشند). اما کرباس بیشتر برای ملافه یا آستری لحاف و تشک، بند قنداق نوزاد و مانند آن استفاده می شد.

دستگاه چوبی کرباس بافی نسبتاٌ پیچیده بود و قطعات مختلفی داشت. من هنوز هم صدای چک و چک آن را هنگامی که مادر بزرگم (بی بی) با آن کار می کرد به یاد دارم. بند قنداقهای رنگی و بقچه بند هایی که با سلیقه رنگ آمیزی شده بود، فروش خوبی داشت...

3. پلاس و گلیم : بافتن پلاس و گلیم بسیار ساده و کم هزینه بود و به همین دلیل تا این اواخر ادامه یافت. مدل دستگاههای قالیچه بافی را بعضی از شما دیده اید. چارچوبی مستطیل شکل که میله ای در وسط برای کشش و تنظیم فرش قرار داده شده بود. تار فرش از نخ های پنبه ای تابیده و محکم و پود آن از رشته های باریک پارچه یا نخ کلفت و مانند آن تشکیل می شد. از این روش برای بافتن خورجین، خاک کش، توبره، روپالونی و چیزهایی مانند آن استفاده می شد.

بیشتر فرش خانه ها در روستا پلاس و گلیم بود و برای آنکه جای نشستن نرم شود از تشک هایی کوچک استفاده می کردند. بعضی از مردم فقط برای مهمان تشک می اندختند و خود روی پلاس می نشستند. بعدها که قالیچه رواج یافت، جای تشک را گرفت.

4. پنبه و پشم : در اسفاد قدیم کشت پنبه و همین طور پرورش گوسفند و بز رایج و گسترده بود. پشم از گوسفند بدست می آمد، مو و کرک از بز و پنبه هم از قوزه. دستگاههای کوچکی به نام حلاجی وجود داشت که به کمک آن پنبه دانه را از پنبه جدا می کردند. حلاجی تقریباٌ شبیه چرخ رشته های امروزی بود. با چرخاندن دسته حلاجی، پنبه از بین دو میله صاف و صیقلی رد می شد و پنبه دانه باقی می ماند. پنبه دانه را برای خوراک دام و پنبه و پشم را هم برای نخ ریسی استفاده می کردند. البته بخش زیادی از این محصولات به فروش می رسید. با گذشت زمان قیمت پنبه به نحوی کاهش یافت که دیگر تولید آن به صرفه نبود و به کلی تعطیل شد. همانطور که خشکسالی و کمبود چراگاه در بیابان، دامداری را از رونق انداخت.

اسماعیل:

5. نخ ریسی : پشم و پنبه ای که در اسفاد تولید می شد، می توانست به وسیله خود مردم به نخ تبدیل شود. نخ ریسی وسایل جالبی داشت. زن ها از چرخ نخ ریسی استفاده می کردند که در حالت نشسته با یک دست، دسته را می چرخاندند و با دست دیگر پشم یا پنبه را روی دوک تیز و باریک نگه می داشتند. با هر گردش چرخ، دوک چندین بار می چرخید و الیاف پشم یا پنبه به دور آن تابیده می شد.

نخ ریسی با چرخ کار هرکسی نبود. هم کار سخت و دشواری بود و هم ظرافت می خواست که نخ صاف و یکدست درآید. به همین دلیل برای کسانی که آن را خوب بلد بودند، کار پر درآمدی بود. اما حاصل سالها کار طولانی با چرخ، شانه های فروافتاده و قوز کرده، همراه با زانو درد و کمردرد بود که برای زنان باقی می ماند.

من در کودکی، ساعت های طولانی پای چرخ بی بی - خدابیامرز - می نشستم و به چرخش تند دوک، که رشته ای باریک را از توده پشم جدا می کرد، خیره می شدم و در جمع کردن پیسه ها و تنیدن کلاف نخ، به بی بی کمک می کردم.

اما نخ ریسی مردان تفریحی و جالب بود. وسیله کوچکی بود به نام جلک (jelak) که به طور ایستاده استفاده می کردند. مقداری پشم در کف دست نگه می داشتند و آرام آرام به خورد میله باریک جلک می دادند و ضمن آنکه با سرعت آن را می چرخاندند، پشم تبدیل به نخ می شد. این وسیله دیدنی همه اوقات فراغت مردها را پر می کرد. هر روز می توانستی تعدادی از مردان را ببینی که در دو طرف کوچه ها، در پرتوآفتاب زمستان یا خنکای سایه تابستان، جلک می ریسند و گپ می زنند.

مردم اسفاد خود می توانستند نخ و پارچه را رنگ بزنند. در باره رنگرزی و سایر صنایع اسفاد قدیم، اگر فرصتی دست داد، بازهم خواهم نوشت. خدا نگهدار

نویسنده : اسماعیل کریمی

حجت الاسلام و المسلمین حاج محمدرضا رجایی

حاج آقای رجایی

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۰۴ ب.

زندگی نامه

اینجانب محمد رضا رجایی فرزند مرحوم حاج محمد رحیم در سال 1331 ه.ش در یک خانواده مذهبی در روستای اسفاد از توابع زرین کوه قاین خراسان جنوبی متولد شدم. البته به صورت دقیق تر تولدم در سفری که والدینم بعد از سفری طولانی زیارتی که از عتبات عالیات عراق به موطن خود بر می گشتند در حوالی گرگان اتفاق افتاد. والدین، این فرزند را یادگار این سفر و موهبتی از جانب خداوند متعال توسط ائمه عراق می دانستند. از طرف پدر به مرحوم مصطفی قلی از افراد معروف آن منطقه و والده ام مرحومه بی بی صدیقه فرزند مرحوم کربلایی سیّد اسماعیل اسماعیلی از سادات مورد احترام آن حدود میباشد. دارای همسری از سادات خویشاوند و پنج فرزند«2 پسر و 3 دختر» می باشم.

در سن 6 سالگی وارد مکتب استاد مرحوم ملا وهاب آخوندی شدم و در مدت حدود 2 سال به فرا گیری قرآن و کتابهای فارسی متداول مکتب آنروز مانند صد کلمه و کتابهای اشعار مراثی اهل بیت(ع) اشتغال داشتم و در این فاصله 4 مرتبه قرآن را نزد استاد، قرائت کردم . در سن 9 سالگی وارد دبستان شدم ولی چون در اسفاد مدرسه نبود به مدت 6 سال مسیر 6 کیلومتری اسفاد و آبیز روستای مجاور را با تمام مشکلات پیاده پیمودم. عشق و علاقه به کتاب در کودکی آنگونه بود که هر وقت والدین میخواستند تشویقم کنند برایم کتاب دینی و قرآن می خریدند که هنوز هم نمونه آن موجود است. در سال 47 وارد مدرسه علوم دینی و جعفریه قاین شدم و تا سال 1350 کتابهای مقدمات و صرف و نحو و منطق و بخشی از معانی بیان را نزد اساتید حوزه حضرات آیات سید علی آیتی ، سید محمد علی فقیه ، سید محمد رضا سادات رحمهم الله و استاد سید علی رضا منتظری فرا گرفتم و در نهایت کتابهای مقدماتی را تدریس میکردم .

در سال 1350 ه.ش وارد حوزه علمیه مشهد شدم و حدود 3 سال اقامت در مدرسه های خیراتخان و سلیمانخان سابق از محضر علمای حوزه اساتید معظم سید حسن صالحى، واعظ طبسی ، محمد رضا محامی ، رضازاده ، محمد باقر واعظی و در درس تفسیر آیت الله خامنه ای که در روزهای تعطیل در مدرسه میرزا جعفر برگزار میشد بهره بردم. در سال 1353 ش وارد حوزه علمیه قم شدم و تا سال 62 در آن حوزه مقدسه به فراگیری علوم اسلامی فقه ، اصول ، تفسیر ، عقاید و بخشی از فلسفه از محضر اساتید بزرگوار حضرات آیات عظام سید محمد رضا گلپایگانی ، فاضل لنکرانی ، وحید خراسانی ، مکارم شیرازی ، شیخ جواد تبریزی ، نوری همدانی و کوکبی پرداختم و از اساتید اخلاق ، تفسیر ، عقاید و فلسفه از آیت الله مشکینی ، نوری همدانی ، انصاری شیرازی و استاد شهید مرتضی مطهری می توانم یاد کنم .

البته فراز و نشیبها در روند آموزش و تحصیل به تبع تحولات حوزه مقدسه قم و جریانات انقلاب و بعد از پیروزی در فاصله این مدت ده ساله (53 تا 62)و در این فاصله دروس پایه را برای بعضی تدریس نیز میکردم . در سال 62 ش پس از حدود ده سال اقامت در قم به حوزه علمیه مشهد مراجعت کرده و در درس خارج فقه و اصول اساتید بزرگوار حضرات آیات حاج میرزا علی فلسفی ، استاد مرتضوی و علم الهدى شرکت کرده و بهره بردم و تدریس دروس پایه را نیز رها نکردم . به مدت سیزده سال در بخش تحقیقات دفتر تبلیغات اسلامی شاخه خراسان همکاری مستمر داشتم بلکه از بنیانگذاران این موسسه تحقیقاتی میباشم و هم اکنون در بخش تبلیغات آستان قدس رضوی علیه آلاف التحیه و الثناء به بیان احکام و مسائل شرعی و اقامه جماعت اشتغال دارم که این ارتباط از سال 74 ش آغاز شده و ادامه دارد و قبلا به مدت 4 سال مسئول پاسخگویی شرعی مکاتبه ای این آستان مقدس بودم و خطابه و تبلیغ را از سالهای آغازین تحصیل شروع کرده و به مناطق مختلف مملکت، شهر و روستا در این رابطه مسافرت کردم. تاکنون بیش از بیست مرتبه به عنوان روحانی کاروان به زیارت حرمین شریفین مکه و مدینه مشرف شدم (در قالب کاروانهای حج و عمره )که پانزده سفر با زوار منطقه قاینات بوده است .

محمدعلی خالقی

آقای مختار ملایی

مختار کشاورز نمونه اسفاد:

الا مختار کدو کاشتی خورشتی

چقدر پوست نازک است باآن درشتی

یه طوری عکس می اندازی زباغا

توگویی توی باغ های بهشتی

به ما برگو زرمز کشت وکارت

چطوری بذر بگرفتی وکشتی

تعجب دارد وایول به کارت

تونیکوکاری ونیکوسرشتی

خودت هم کارخود تحسین نمایی

گمانم بهر کارت درشگفتی

مواظب باش زدست گوسفندان

حصاری کن به هیزم یا که خشتی

کشاورزی بود شغل ائمه

مواظب باش خوب شغلی گرفتی

شاعر:غلامحیدر کریمی

اسفاد قدیم/شاعر غلامحیدر کریمی

غلامحیدر کریمی:

اسفاد قدیم

بفکرم آمد از اسفاد گویم

زخلاق جهان امداد جویم

۰ولیکن نقص درگفتار افتاد

شدم سرگشته ومجروح وبیمار

گرانیهامراهم گیج کرده

هزاران شایعه ترویج کرده

۰ دگر حسی برای من نمانده

مرا معبود سوی خویش خوانده

۰اگر چه نت هنوز زین جا نه رانده

ولیکن کور سو امید مانده

بگویم اول از اسفاد و بامش

زان قلعه وزان خشتای خامش

زشاسکوه و مزار آشی آن

زمسجد پای چنار وکاشی آن

زجویِ زین و از کشمون ماشی

زمیلاکو که شاسکو را داداشی

زهوهوی شغال و از وحوشش

زسیخل آن رقیب سخت کوشش

زکشمونا وان سرو وچنارش

زان اب قنات بی مثالش

زکیچه تنگ وباغای انارش

زآن پای چنار وکوهسارش

زلاخای سنگوا وناز کبکش

بنازم کوچه باغ ان راه وسبکش

دوباره گویم از ان مردمانش

زپیر و کودک و مرد و زنانش

زسنت های دیرین کهن نیز

لباس های زمستانی وپاییز

همان کارخونه های ذوب اهن

که بوده گرم کارش مرد وهم زن

جلک ریسی و هم کرباس بافی

قلایی از مس وقالیچه بافی

نخ قالیچه ها را رنگ‌کردن

وآویزان و یعنی چنگ کردن

برای مسکه مَشکی ساختن از پوست

به همکاری قوم، همسایه ودوست

زبهر آرد جفت آسیابی

اوآخر برقی اول بوده آبی

برای اسب نعل وزین چرمی

نه سرما مشکلش باشد نه گرمی

چقل وچیگ می ساختند ز، روده

نه وابسته و نه محتاج بوده

هم اکنو ن می شود الگو یشان کرد

بسی کار ها کپی از رویشان کرد

گمانم میشود کاری دگر کرد

زمنفی بد گمانی هم حذر کرد

دوباره بهر آبادی انجا

یکی از حرفه ها را کرد سرپا

توکل بر خدای حی دادار

زداید رخوت و سستی زبیکار

۰خداوندا به روح ما جلا ده

به سعی ما به جان ما صفاده

به دادار و بحق ال طاها

تو وضع کار ما را خوب بنما

به دهداری بده چند تا دلاری

زبهسازی جو ی سیمان لاری

۰تواسکمبل بده بر تگ مسیله

نما حوض عوض را تو وسیله

۰توبرگردان به رود ان بید مشکش

شود سرسبز درختان تمشکش

۰به غال گرگ بده ان شله اش را

به پی باغو بده ته شله اش را

تویونس را بده روشن ضمیری

نما همسایه اش غفار میری

🌹🌹🌹

شعر درمورد اسفاد

اسفاد

خوشا اسفاد خوشا باغون اسفاد

خوشا تاس و سره میزون اسفاد

خوشا شهرود واوشار چراغون

خوشا کشمون پی بغون اسفاد

میان میوه ها سالار انار است

بگردم تره وریحون اسفاد

نگفتم من زآویشن وزیره

بنفشه سبزی ترخون اسفاد

خوشا اواز کبک و وناز آهو

خدایا من شوم مهمون اسفاد

به هر جا بنگرم لطف خداوند

یقینا گشته ام حیرون اسفاد

به باغ سالاری و اون سرسه کیچه

هوای تازه شعرون اسفاد

به پیزه پل کلاته کو بنیجی

خوشا پاچار وهر کشمون اسفاد

مزار اشی و لاخ سیاهش

توگویی ابرو ،و ،چشمون اسفاد

به تابستان به پشت بام بنشین

نگر استاره واسمون اسفاد

صفا دارد بهاران شار چراغو

چوباشد شَخ دِرِزگ بارون اسفاد

دلت از شهر چومیگیردسفر کن

که بر هر رنج وغم درمونَ اسفاد

خداوندا به حق هشت وچارت

نگهدار دین وهم ایمون اسفاد

ببخشید از پتیر وروغن زرد

نگفتم‌ من زِ ،چِلپک ،نون اسفاد

بگردم مردم مهمان نواز و

مرام مردم خندون اسفاد

مرا بس افتخار است ریشه دارم

زاسفادم وجودم خون اسفاد

سرت بادا سلامت زادگاهم

کریمی نخ دل آویزون اسفاد

غلامحیدر کریمی آذر

درماتم خورشید/شعر شاعر عزیز و استاد دانشگاه جناب آقای حسینی/ارتحال امام خمینی

سالروز ارتحال ملکوتی امام امت ، خمینی کبیر تسلیت باد.

به همین منظور شعری زیبا در سوگ امام توسط جناب آقای مرتضی حسینی سروده شده که تقدیم شما عزیزان می گردد:

در ماتم خورشید
رفتی شرار سینه ما هم زبانه زد
غم جا گرفت بر دل ما هم زبانه زد
روزی که او رسید به لب خنده داشتیم
وقتی که رفت چشم جهان خون کرانه زد
معمار انقلاب، هزار آفرین چه خوب
خشت بنای کشور ما ماهرانه زد
او را که خال دوست چنین بی قرارداشت
دیدی که رفت و در بر او را آشیانه زد
دل نیست، بعد او مگر از غم قصیده ای 
آن روز ها که رفتن او را رسانه زد
گنجی است مهر او، دل ما هم خرابه ای
مهری ز اشک بر اثر این خزانه زد
درقلب ماست گرچه به دیدار دوست رفت
یادش حضور خود بر این آستانه زد
با شعر هم نمی شود از حال یار گفت
وقتی که عشق بر سر شعرش نشانه زد
مرهم نهاده بر دل محزون ما امین
دیدی چگونه؟ نور شعاعی به خانه زد
گفتا دلم ز غصه چنین بی قرار شد
حرف دلش چو غنچه چنین عاشقانه زد
افتاده بود و رکعتی از عشق کم نداشت
آری! قدم به خانه حق عارفانه زد
دیگر چگونه خنده قرین مردمان
وقتی غم فراق چنین تازیانه زد
شاعر:  مرتضی حسینی اسفاد

وبن هو(آبیاری در اسفاد )نویسنده آقای اسماعیل کریمی

آبیاری در اسفاد قدیم ( وه بن هو ) 

با سلام و احترام
آبیاری در اسفاد برای خودش آداب و قوانین خاصی دارد
در اسفاد قدیم زمان سهمیه آبیاری یک نفر را با استفاده از ظرفی کوچک به نام سره  اندازه گیری می کردند به این ترتیب که کاسه ای کوچک که دارای سوراخ کوچکی بود به آب می انداختند و وقتی این کاسه پر می شد یک سهم محاسبه می شد .
امروزه سره آب را با استفاده از ساعت و دقیقه  اندازه می گیرند و هر سره آب 6 دقیقه است که نیم سره برابر با سه دقیقه و چهاریک سره ، یک و نیم دقیقه است.
معمولا تقسیم آب در هر طاقه 24 ساعت، بر عهده میرآب است.
و میرآب تقریبا در محل تلاقی و تقسیم حضور دارد و آب را تحویل می دهد.
با توجه به اینکه مسیر های آبیاری و کشتزارها متفاوت است و آبیاری  ممکن است در مسیرهای مختلف و طولانی انجام بگیرد در این مواقع وقتی که  نوبت آبگیری تمام می شود با حضور در محل بستن آب و یا از طریق موبایل به نفر بعدی اعلام می گردد و آب به نفر بعدی تحویل می گردد.
اما در اسفاد قدیم که موبایل و ماشین و موتور نبود ، اسفادیها برای اعلام اینکه آبگیری تمام شده و نفر بعدی باید آب را ببندد از تکنیک صدای شغال استفاده می کردند و با ایجاد سر و صدا و گفتن  هو   هو  به نفر بعدی اعلام می کردند که آب را باید تحویل نفر بعدی شود و این فرد نیز با گفتن  هو     هو   این کار را به درستی انجام می داد.
اما نکته جالب اینجاست که وقتی صدای هو  هو  بلند می شد کلیه افرادی که در آن مسیر و وسط راه  بودند این صدا را تکرار  می کردند تا صدا به صدا برسد. و این یک همیاری و همکاری و یک احساس مسولیت و یک کار خودجوش بود و بالاخره صدا به نفر اصلی که صاحب آب بود می رسد و آب به نفر بعدی تحویل می شد.
در آبیز از این تکنیک استفاده نمی شد و آبیزی ها برای اطلاع نفر  بعدی ، با ایجاد  گرد و خاک و به باد دادن خاک نفر بعدی را مطلع می کردند
و این کار هنگام شب و در صورت نوزیدن باد و یا قرار گرفتن در باغ و درختان امکان پذیر و قابل رویت نبود.
اینکه آبیزی ها به اسفادیها شغال و اسفادیها به آبیزی ها سیخول می گویند شاید بخاطر همین موضوع است .

اما امروز با اختراع موبایل این تکنیک ها بی اثر شده است و فقط اسم و  رسم آن باقی مانده است.
                               نویسنده:اسماعیل کریمی

اسفادو دوست داری؟با ما بیاحالت خوب میشه!(نقل خاطرات اسفادقدیم توسط آقای احمد عظیمی)

اسفادو دوست داری ؟ بامن بیا ، حالت خوب میشه :

اسفاد قدیم با همه سادگی و کاستی هایش حسرت به دلها
گذاشته است :
*قنات سرشار از آب و تمام باغات و مزارع سرسبز بودند 
آب قنات شامل ۸ طاقه که با اعداد  ۱ تا ۸  و پسوند رَم متمایز اند و به ترتیب سر رم ،دوی رم  ... و در نهایت 
هشتِ رم خوانده می شوند و هر شبانه روز به دو طاقه ی شب وطاقه ی روز تقسیم و نوبتهای شب و روز جابجا
می شود . هرطاقه ۱۳۲سره آب داشت و یک میرتا . 
۱۲۷ سره آب سهمِ شرکا و۵ سره سهم میرتا می باشد.
میرتا تاس و سره ای داشت که آب را بین شرکا تقسیم میکرد .
او از احترام خاصی برخوردار بود وخود نیز بسیار محترم.
*تمام حوض انبارها ، مملو از آب بودند و خانه باغ ،سکونتگاه هرخانواده بود .
برق نبود و برای روشنایی چراغ مَندَوی و پی  کم کم از چراغهای نفتی اعم از گردسوز ، لمپا ، چراغ بادی ، چراغ موشی و در اوج پیشرفت ، بعضاً چراغ توری داشتند .
 برای خوراک پزی ، آتش و دیگدان بود و بعدها به چراغ والُر ، علاءالدین ، پُرمز و فرِ نفتی ارتقا یافت .
ماشین لباسشویی و پودر رختشویی نبود و خانمهای زحمتکش کنار آب روان با دست و صابونِ بیرجندی رخت می شُستند .
*دیوارها وحصارها برای حیوانات وحشی بود ومردم با هم راحت و خصوصی .
*عطر دیوار های باران خورده کاهگلی مشام هر رهگذری را نوازش  می کرد. 
*مردم دست و دل باز و رویشان گشاده و بشّاش بود.
*درختان از بار زیاده ، می شکستند و سبد های پر از میوه بود که خانه به خانه می گشت .
* تنور اکثرِ خانه ها ، هر روز روشن بود و بوی خوش نان داغ محلی در اطراف می پیچید و همسایه حداقل به همسایه نان تازه می داد .
*مردم مستقل زندگی می کردند و مایحتاج شان نتیجه ی خود آنها بود و اگر جاده هم بسته می شد، روستا تمام آنچه برای گذران اهالی نیاز بود را تولید می کرد.
*گوگله ای داشتیم وهرکسی به ازای هر گاو یک گُمارِ گوگله را به عهده میگرفت و همینطور خرگله ای .
*جوی های آب ، سیمانی نبودند و درختان مسیر آب سر به فلک کشیده ، باطراوت و پر از میوه بوده و طعم تشنگی نمی فهمیدند .
*میوه ها از نظر صاحبان اشجار برای عموم حلال بودند و انگار کلاغ ها هم این را میدانستند که از بالای درخت برای عابران گردو می انداختند.
*اسفاد ۴ کارخانه ریخته گری داشت به مالکیت آقایان : 
۱-مرحوم حاج محمد تقی عظیمی 
۲-مرحوم خواجه میرزا علی خالقی 
۳-مرحوم خواجه سعادت قلی موسائی
۴-مرحوم خواجه اسدالله اسداللهی
گفتنیست که این مالکان کارآفرین هر کدام از تهیه چوب و سوختن زغال از کوه گرفته تا کار در کارخانه و حمل با الاغ به روستاهای دوردست جهت فروش،حداقل چهل نفر کارگر داشتند .
 *بلندگو نبود ولی موءزن سالخورده با آوای نحیف و دلنشینش به موقع بالای بام اذان میگفت.
*کارت تبریک و تسلیت نبود ولی پیک محترم مان به موقع بر سر مجالس غم وشادی آماده بود شفائی و زنده تک تک خانه ها دعوت می کرد.
*دود گُلخَن حمام در آسمان نویدِپاکی و ایمان بود.
*قیژ قیژ درب چوبی سرا،نوید آمدن پدر از کشتمان بود آتشونی ها برقرار بود و در عین نبود امکانات امروزی،مردم بی نیازو سر زنده.
*ایثار،انفاق وازخود گذشتگی بیشتر بود و سالانه بر موقوفات روستا‌ افزوده می شد.
*ماشین آلات کشاورزی نبود و گاو و خرهای جُقی ، عملیات کاشت ، داشت و برداشت را به شانه می کشیدند.
*به‌موقع زمینها بنفش از گل زعفران و بامها چیده از کووتهای سبز و مخروطی شکل کنجد بود.
*اسفاد قدیم دارای چند ده حوض انبار  و کر هایی بود که آبهای وقفی در آن جاری میشد تا عموم از آن استفاده کنند.
*مدرسه های پرشور اسفاد قدیم و مدارس  خالی کنونی قابل مقایسه نیست.
*بجای کیف ، توبره بودو بجای ساک مسافرتی بقچه.
* بجای کفشهای آنچنانی چپت ،موتوری ، گالش و چبلیت بود و لباسها ،کلاه هاوجورابها تولید ملی و هنر دستان خودشان که از کرباس وپشم گوسفند درست می شد.
*وسیله ی نقلیه نبود ولی اسب و زین وخر و خورجین آماده ی سرویس دهی حتی برای راه های دور به دیگر کشورها جهت مداوای مریض،تحصیل علم و سفر حج !
*تبلیغ زندگی بهتر در تعداد فرزند نبود و در هرخانه چند بچه قد ونیم قد در کنار خانواده مشغول کار بودند نه نگران کار . *مادر ها هم دوش پدرها کار بیرون را به دوش میکشیدند.
*وجود گله های زیاد احشام و رقابت بین مراتع وجود داشت *در تابستان کشتمان قرق بود و روستا قرقبان داشت ، فردی با هیبت وشکوه و فعال و با جذبه که اکنون نه از آن گله ها ی بسیار خبری هست و نه رقابتی وجود دارد . 
*شکارچیِ گرگ گله حقِ کلّه گرگی می گرفت و حالا حکمِ زندان .
*صیادان به حکم نیاز یا تفریح گوشت شکارمی خوردند و اکنون حسرت شکار . 
*قدیم تفریحات پَل پُکَّک ، دار وقهم ، ریگ بازی و غیره بود اما الان پلی استیشن،تبلت،موبایل و تلگرام .
خلاصه بگم خوش بودیم و آرام و بی دغدغه .
موفق و پیروز باشید  
          ارادتمند احمد عظیمی

جوابیه شعر آقای مقتدر آبیز درباره شغال و سیخول توسط شاعر اسفاد(در ادامه مطلب شعر آقای مقتدر آبیز)

جوابیه آقای مقتدر آبیزی

     آشنایی شغال با سیخل از قول شغال

👇👇👇👇👇👇👇
شغال خوش خط وخالی روزی 🐺
برون آمد  ز  خانه  بهرِ    روزی 🐤🐥🐦
چنان قبراق  و  سرمست و سرحال 🤸‍♂️ 
که هر کس دیدش او را گفت یووزی🐆
چو  بسم الله و یا حق ذکر او بود🤲 
و همنوعان و دوستان فکر او بود🤔 
همیشه خالق  و رزّاق عالم 
پیِ  احیای قوت  بکر  او  بود 
ز سمت کُرِ سرهنگ سوی آبیز👉 
پیِ   آن   ماکیان های  دلاویز💃 
چشش افتاد به موجود عجیبی 🐗
که ناجور با زمین گشته گلاویز 🤗
گهی فکر و گهی هم شک و تردید 🤔
رباتی دیده ،  یا جاندار  می دید ؟🤔
پی خنثای مین یا سنگ معدن 🤔
چرا  پس  دور او آدم نمی دید 🤔
بگفتا با خودش  رب الخلایق 🤔
چه می بینم دراین دشت شقایق 🤔
اگر حیوان بُودی کو  کرک و مویت 🤔
کجاست اون پولک و پشمای رویت🤔 
تنت  پوشیده از  دوک های  رنگی 🤔
بسی تیز و سفید است گاه مشکی🤔 
پی چی می شکافد او زمین را ؟🤨
ز  کی  جویم خدایا رازِ  این  را ؟🤨
شدم نزدیک شوم جویای حالش😏 
شده  شاید جنون از  روزگارش😟 
نبود آن پشتکارش قابل وصف😓 
کنون شاید شده وقت نهارش 😞
او که با اون تن پر خارخارش 🦔
با اون حال دگرگون و نزارش 😥
بود دنبال رزق و روزی خود 😋
مگردان بار الها خوارِ خوارش😋 
بدو گفتم که تو کی یا چی هستی 😘
توقلب خاک پی کی یاچی هستی 😏
✅😜
بگفتا جانوری خوار و ذلیلم 😢
ندارم لقمه ای  خیلی علیلم 🌯
ندانم نزد حق  تقصیر کردم ؟😪
نییم۱ قُربی  پیش رب جلیلم ؟☹
پی قوتی لذیذ و نابم ای دوست 🌮
پی یک لقمه ی کمیابم ای دوست 🍔
اگر  جویم من آن را از  دلِ  خاک🤪 
چو مست باده های نابم ای دوست 😅
خودم سیخل غذای من پیاز است 🐗
پیازِ    زعفران   بر   من نیاز است 😋

✅👍
بگفتم سیخ ها  روی تنت چیست 
کسی را میل با هم بودنت نیست 😟
ازآن ترسد خورد تیرت به جانش 😟
بماند  تا  ابد  ردّ  و   نشانش 😟

بگفتا این سلاحم ،این پناهم 🗡
برای هر که باشد ، سد راهم🤗 
بود باتوومم و گرز و تبرزین🤺
جواب هرکه کرد چپ چپ نگاهم 😡

بگفتم  گو  برایت  چی  بیارم🥣 
که جون گیری نمیری درکنارم ؟🛌

بگفتا  یا  کدو  یا  هندوانه 🍉
که هرکس هرکسی قدرش ندانه 
بَرَم آن را  به روی قله  و  لاخ 
نمایم روی هریک را یه سوراخ 
بَرَم آن پوزِ  باریکم به  تویش 
برم لذت، کنم کَیف و بگم واخ😜 

برای  او  مهیا  کردم  آن  را ...🍉
ز مرگ حتمی ،احیا کردم او را😛
صدای خوردن و لَف لَف بلند شد 😝
ز سیخل خنده و  قَه قَه بلند شد😝
نگه  کردم  یه  لحظه سوی  آبیز😥 
که ازپشت سرم هَف هَف بلند شد 😫
صدای هف هف از سگهای دِه بود 🐕
که با صاحب  پیِ  دزدِ خرف بود 🐕
آبیزی ها : 👇👇👇👇
یکی گوید پیازهامو  تلف کرد
یکی گوید کدوهامو هدف کرد 
یکی گوید  ز  کشت  هندوانه 🍉
که یک یک را چوساحل پرصدف کرد
سیخل غارتگر ،آن ها غارت اموال 🐗
به هرجا می دوید آن ها به دنبال🐗 
به  سربالایی ها  خیلی جلو بود🐗 
جلوداری  چونان  بزِ   خَلَو  بود🐗 
سراشیبی که میرفت کم میاورد 🐗
 ز  بعد چند قدم هر جا وِلو بود 🐗
چرا که دست ها کوتاه تر از پا 🐗
فرارِ  آخرش  تلو تلو   بود 😄
چو  دورش را گرفتَن ، زد به مردن 
گهی چوب  و  تهِ  قنداق  خوردن
ز  بس او  را  زدن جانش گرفتند 
نه  بهر  کشتنش ماتم   گرفتند😫
که تو کی چون کنی بامردم خود ؟
توو  آبیزم  شده  نامردمی  مد ؟
عظیمی  و  یه  پند آبیزیا را 
ز سر بیرون کنید درگیریا را 
شما کشتید یکی از رسته ی خود 
نگیرید  انتقام  ،  همشهری ها  را🐆

نییم : برایم نیست ، ندارم

ضمن عذر خواهی از آبیزیهای عزیز امیدوارم از این طنز برداشت منفی نداشته و آن را یک شوخی و مزاح بدانید.                                         احمد عظیمی

جهت دیدن شعر آقای مقتدر   ادامه نوشته  را انتخاب کنید:

ادامه نوشته

شعرزیبای اسفاد باستان

نياكان اسفاد
با سلام
 چند نمونه از آثار نیاکان ما در اسفاد ، که بعضی از آنها  هنوز موجود است و بعضی از بین رفته اند جهت یادآوری و ثبت در اذهان ما نسلهای آینده البته به نظم و با نام واصطلاحات محلی گردآوری شده است. (احمد عظیمی)

اسفاد باستان
روزگاری   از   برای   خود    دیاری    داشتیم
کدخدا  و  برج  و   باغ   و  گلعزاری  داشتیم
از  قناتش  تا   گلِ  هوم   و   جهاتِ   دیگرش
سیلابی   غَرغَر کنان  در   جویباری   داشتیم
از  کجایش  بهر  تفریح  و  صفا  گویم  رفیق
باغ  عرب  ،  باغِ صلاح  ،  باغِ کُناری داشتیم
هم   تگای  مَودره  ، هم  دوزخ و  درّه ی  تهی
بهر حاجت ارغوان  و  خوش  مزاری داشتیم
بازه ی  خاکِ   تنور   و  لشگر   و   آوازِ   کبک
پای   آبشارِ   چراغون   سایه ساری   داشتیم
وحشیان   و    بسترِ    سبزِ   نباتاتش   قشنگ
آن فراتر ما  زِ  مَج   یک  دیمه زاری   داشتیم
آسیابِ   آبی    و    درخ    چِلو     یادت    نره
هم  درخ  شاتوت  و  هم  پایِ چناری داشتیم
کوچه ی   سالاری  اسفاد  هم    یادش  بخیر
پاسبان  سروی  کهن ، خوب یادگاری داشتیم
سر  تخ  آقا میر  آن   میدانی   باز   و   وسیع
گه  نشست  با  میرتا  و   هر  آبیاری  داشتیم
کوچه ی  قلعه  زِ  بعدِ حوض ،  روی جوی آب
یک  بنا  سقّابه   و  هم  دیگ  و  ناری داشتیم
داخل و اطرافِ اسفاد تا وضو سازند و  نوش
چند   دَه  حوضی  زِ   بذلِ  نکوکاری  داشتیم
موقع  پیک نیک  کجا‌ ماشین درِ  هر خانه بود
جای ماشین،خر و خورجین پای باری داشتیم
سرحدِ روستا،کلاته روغنی ، یک چشمه داشت
ما   عظیمی ها   به  آنجا   مرغزاری   داشتیم

 نظم :  احمد عظیمی

درخ :مخفف درخت
تخ :مخفف تخت

اسفاد مهد توسعه وآبادی منطقه ای به وسعت خراسان جنوبی

اسفاد مهد توسعه و آبادانی منطقه ای به وسعت خراسان جنوبی:
اگر بگوئیم اسفاد در گذشته ای نه چندان دور ،حدود ۵۰ سال گذشته،عامل اصلی رونق و آبادی بیشتر روستاهای خراسان جنوبی بوده ،گزافه گویی نکرده ایم.
برای اینکه این حقیقت را ثابت کنیم باید بپرسیم که به نظر شما در گذشته مردم از چه راه ها یا مشاغلی امرار معاش می کردند؟
مسلما همگی به این امر آگاهی داریم که شغل اکثر مردمان این مرز و بوم ، بیشترکشاورزی و دامداری بوده است.
امروزه در کشاورزی از ماشین آلات پیچیده و مدرن استفاده می شود و کار کشاورزی نسبتا ساده و راحت شده است.امادر گذشته برای شخم زدن و کارهای دیگر کشاورزی از حیوانات اهلی مثل گاو والاغ استفاده می شد.ابزاری که به این حیوانات بسته می شد وبا آن زمین شیار یا مسطح و کشت می شد، گاوآهن نام داشت.
اگر کسی این ابزار را نداشت در واقع هیچ محصولی را به صورت گسترده نمی توانست بکارد.با داشتن گاوآهن مردم به گشت دیم و آبی محصولات گندم ، جو،ارزن، ماش ،عدس ودیگر حبوبات ومحصولات جالیزی می پرداختند. 
اماچیزی که جوانان و افراد کم سن و سال ونسل جدید ماباید بدانند این است که این محصول استراتژیک که روستاهای آن زمان را آباد نموده و جلوی قحطی و گرسنگی هزاران نفر را گرفته بود، تولیدوساخت روستای متمدن اسفاد بوده است.
در آن زمان تقاضا برای ابزا آلات کشاورزی خیلی زیاد بود ولی کارگاهها های آهن ریزی وسایل کشاورزی  خیلی کم بود با این وجود در اسفاد سه تاچهار کارخانه ذوب آهن بزرگ  وجود داشت.
هرساله یکی دو مرتبه این کارگاه ها فعالیت می کردند و چندین هزار خیش گاوآهن و وسایل دیگر تولید می شد و سپس در طول سال به اطراف واکناف صادر می شد.
بله؛ این است سابقه تمدن ،درخشش و آبادانی روستای اسفاد که باید به آن ببالیم و افتخار کنیم.
درود و رحمت خداوند بر روان پاک  پدران ما ،اجدادما که با علم و تکنولوژی به روز خودباعث پیشرفت خود و دیگر روستاها شده بودند.
حکایت این موضوع در ابیاتی از شعر زیبای  مرحوم دکتر کریمی مشهود است:
آن آسیاب آبی و  نفتی
با کیسه های آرد ارزن کو؟
آن خرده آهن های بشکسته
در کارگاه  ذوب آهن کو؟
امروزه وظیفه ما ونسل جدید پاسداشت این سابقه درخشان تمدنی است.چه کنیم که این مهم به فراموشی سپرده نشود و در ذهن ها ماندگار گردد؟
به نظرم در این امر بسیار مهم ،نقش  دهیارمحترم،بزرگان ،صاحبان اندیشه و قلم و... موثر و مفید است.در ابتدا بایدپیشینه این کارگاهها به صورت تحقیق توسط اندیشمندان روستا به مسئولین محترم یا ادارات مرتبط،فرهنگ وارشاد اسلامی ،میراث فرهنگی و...ارائه شود تا زمینه احداث یک کارگاه آهن ریزی به صورت نمادین با استفاده از تجربیات بزرگان وریش سفیدان فراهم گردد.
حسین اسداللهی             ۲۴ اردیبهشت ۹۹

"کوکو بیا به سر اَو "

یکی از  سرگرمی های کودکی ما بازی با حیوانات درون خاک بود.
یک حیوانی که در خاک لانه می سازد و در اسفاد در تابستان به فراوانی دیده می شود در زبان عامیانه کوکو نام دارد.
مورچه گیر یا(کوکو)حیوانی است با آرواره های گازانبری که لانه خود رابه شکل گودالی گرد و کوچک می سازد و داخل آن در کمین حشراتی مثل مورچه می ماند. 
وقتی یک مورچه یا حشره ای دیگر داخل این گودال می افتد به سختی می تواند از این دام بیرون بیاید وچون کناره های داخلی  این گودال خاک نرم دارد باعث لرزش شده و کوکو متوجه به دام افتادن حشره می شود و برای شکار از درون خاک به سطح زمین و داخل لانه  می آید و حشره در دام افتاده را شکار می کند.
حالا مابچه ها برای اینکه کوکو را از داخل  خاک به سطح گودال بکشانیم و بتوانیم این  شکار چی را ببینیم دو سنگ برمی داشتیم و یکی را روی زمین می گذاشتیم و سنگ بعدی را به روی سنگ می زدیم.
البته کمی از آب دهان خود راهم  کنار لانه می ریختیم و می خواندیم: کوکو بیا به سر اَو.😊و این کار را چندین بار تکرار می کردیم.
بر اثر لرزه هایی که در لانه به وجود می آمدحیوان فریب می خورد و فکر می کرد که شکار در درون دام گیر کرده اما تا به سطح زمین می آمد شکارچی ، شکار ما می شد😪 البته ما هم با این حیوان بازی می کردیم وبعد از گرفتن ، او را در یک خاک نرم می گذاشتیم و می دیدیم که بعد ازیکی دو ساعت دوباره لانه یا دام خود رابه همان زیبایی ساخته و آماده شکار دوباره شده است.🤗
حسین اسدالهی

دل و دلبندی/غذایی لذیذ با دورهمی های خانوادگی و طرز پخت جالب

دل و دلبندی
غذایی فوق العاده خوشمزه ، خوش بو ، مقوی که زینت بخش سفره اسفادیها بود.
تقریبا همه اسفادیها گوسفندار بودند و سالی یکی دوتا گوسفند ذبح می کردند.
معمولا از اول بهار تا پاییز و از پاییز تا بهار یک گوسفند پرواری چاق و چله در هر خانه ای وجود داشت.
آنقدر گوسفند چاق بود که گاهی اوقات تنگی نفس داشت.
روز اول قربانی گوسفند پختن دل و جیگر و یا همون دلبندی بصورت ناهار و یا شام ، با حضور اعضاء اصلی خانواده ، نوه ها نوش جان می شد و نزدیک ترین همسایه هم از آن بی نصیب نبود.
بعد از جدا کردن دل و جیگر و تمیز کردن شکمبه و روده ، دیگ روی آتیش کار گذاشته می شد و تمامی مخلفات شامل جیگر ، پف ، چادر پیه ، گرده ، اشکمبه و شیردون ، روده و خرخره و یا کرکرووک  ، و  پیاز داغ ، سیب زمینی ، رب انار به داخل ریخته می شد و بعد از چند ساعت پختن و جیلیز و ویلیز ، بوی بسیار خوب و مطبوع آن در کل خانه می پیچید.
دل و دلبندی غذایی واقعا خوش مزه بود چرا که با روغن و چربی خود آن درست می شد.
مقداری نان تنوری و یا لواش داخل روغن غذا آغشته می شد و با عنوان نون چرب زینت بخش سفره بود.
این غذای مقوی همه رو سیر می کرد و حتی روز بعد اگر سرد و یا دوباره داغ می شد از روز اول خوشمزه تر بود.
امروز کیفیت غذا بسیار پایین است . غذا ها همه با طبع سرد و با محوریت برنج است.
زمان قدیم گوشت تازه و روغن حیوانی چاشنی غذا بود
امروز فست فود و ساندویج و روغن مایع.
اگر مقداری روغن مایع و دنبه روی زمین بریزید خواهید دید مورچه ها دور روغن حیوانی جمع شده اند.
و جالب است ما دور روغن مایع جمع شده ایم.
موفق باشید اسفادیهای عزیز
           ارادتمند کریمی آوای اسفاد

حوض در قلعه


با سلام و احترام
حوض درب قلعه اسفاد
یکی از بناهای مهم اسفاد درب قلعه اسفاد است که بعلت همجواری با خروجی و درب اصلی قلعه اسفاد به این نام مشهور شده است.
این حوض به همت و هزینه افرادی نظیر مرحومین حاج محمد باقر غواص. حاج محمد زمان احمدزاده  . ملاحسین غلامعلی زاده .حاج سید ابوتراب حسینی و با آوردن اوستا محمد از خو و محسنو توسط حاج محمد زمان در دهه ۱۳۳۰ جهت مصرف آب شرب احداث گردید و برای تامین آب آن نیز مرحوم میرزا محمد نقی آب وقف نمودند .
حوض درب قلعه به ابعاد تقریبی ده در چهار در سه متر عمق است و اوایل بدون سردر و شیر آب بود و در آن زمان چون خانم ها در انظار عمومی کمتر حاضر می شدند توسط مردان آب برداشت می شد.
قبل ورودی حوض یک حوضچه برای گرفتن رسوبات و گل و لای بود.
بعلت نبود وردی مناسب از بهداشت کامل برخوردار نبود و گاها امکان داشت حیوانات نیز به این محل ورود کنند و یا چند بچه داخل آب حوض افتادند.
بعد ها به همت حاج میرزا حسن اسداللهی برای این حوض شیر و پاشیری و سردر و نورگیر نصب شد .
یکی از نکات جالب حوض سردر حوض به ابعاد دو در دو متر بود که با ارتفاع سه متر ، یک طرفش پاشیری گود و سنگی و یک طرف آن حجم عظیم آب بود و پیرمردهای قدیم در گرما تابستان به علت خنکای آب در این محل بدون حفاظ استراحت و یا می خوابیدند و هیچکس در حالت خواب داخل حوض نیافتاده است .
در ورودی حوض پیچ خطرناکی بود که از بالا ، بعد از مسجد سراشیبی تند بود و از پایین نیز دقیقا پیچ راه روبروی سردر حوض بود که یک دیوار سی سانتی داشت و ممکن بود موتوری ها بدون اطلاع قبلی داخل پاشیری حوض بیافتند.
از این راه باریک الاغ با بار هیزم و گندم و جو نیز رد می شدند و به دیوار برخورد می کردند و کوچه را پر از خوشه می کردند
در قدیم مردم در جهت تامین منافع عمومی ایثار و فداکاری و موقوفات داشتند و کاری نداشتند که منافع آن به کدام جناح و قبیله خواهد رسید امروز نیز می توان به این کارهای خیر ادامه داد
می گویند بر سر در سرای  ابوالحسن خرقانی نوشته بودهر کس در این سرا در آید آبش دهید و نانش و از ایمانش نپرسید.
پایدار باشید .
کریمی آوای اسفاد

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت دوم)

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت دوم)
روبروی مغازه ی ایشان مغازه ی برادران عظیمی بود.مرحوم حاج محمد امین و حاج حسینعلی عظیمی.آنها برای سالهای متمادی صمیمانه،بطور مشارکتی و بدون هیچگونه تقسیم اراضی و املاک پدری با هم زندگی کردند.حاج محمد‌امین مسوول فروش مغازه،پیشبرد کارهای کشاورزی،تهیه نیروی کار و حاج حسینعلی عظیمی که با عنوان یک تاجر در میان مردم روستاهای اطراف معروف‌ بودند محصولات عمده کشاورزی بویژه پنبه،ارزن،زعفران،قالیچه و سایر محصولات و اجناس مردم اسفاد و روستاهای همجوار راخریداری و بصورت عمده به تاجران قاین و بیرجند،مثل آقایان ریاسی وثابتی و اذانی می فروختند،ایشان در زمانی که وسیله نقلیه در منطقه نبود با دوچرخه به روستاهای اطراف می رفتند و مازاد محصولات آنها را خریداری و افرادی را با الاغ برای انتقال به اسفاد به کار می گماردند.ایشان بر مغازه و کار کشاورزی هم نظارت مستقیم داشتند.در مغازه با نظارت بر فروش و تقاضا،اجناس مورد نیاز را از بیرجند وقاین تهیه می کردند.مغازه ایشان با شش پله ارتفاع بر کوچه مشرف بود و زیر زمین آن انباری مغازه بود.دراین مغازه انواع کفش گالش،چکمه،چبلیت و دمپایی،لوازم خانه،روغن چراغ(در آن زمانها به نفت،روغن چراغ می گفتند.)لامپِ انواع چراغ دستی،گردسوز و لمپا،طلق چراغ ، لوازم التحریر،لوازم خرازی از قبیل انواع تیته یا قرقره ی نخ،انواع جوهر نخ رنگ کنی،نخ دمسه در رنگهای مختلف،سنجاق قفلی،سوزن خیاطی،چوری،موزنک،انواع مواد غذایی از قبیل روغن نباتی شاهپسند ،قندکلّه ،آبنبات،کاغذپیچیده(شکلات) نبات شاخ،گز،شکلاتِ قلمی،خرما،نخود،کشمش و سایر تنقلات و انواع تخم و توشه کشاورزی بفروش می رسید،نکته ی خاصِ قابل ذکر در این مغازه این بود که در آن فروشنده یک چرتکه و یک ترازوی دو کفه ای داشت که کفه هایش هر یک با سه زنجیر بلند به شاهنگ ودر نهایت به سقف مغازه آویزان شده بود،این هم یک دکور سنتی خاص بود و هم لوازم اولیه ی یک فروشگاه،که جلوه ی زیبا و شگفت انگیزی به مغازه می داد و نظر بینندگان را‌ به خود جلب می کرد .
 این مغازه بعدها با همکاری دو متصدی فعال و مثبت اندیش درحیطه ی جوانان و دانش آموزان،آقایان حاج محمدعلی  فردوسی وحاج محمد عبدی به کتابخانه و انجمن اسلامی دانش آموزان اسفاد تغییر کاربری داد.
در این محله سه - چهار پاتوق دیگر هم بود که در فصل سرما رونق بیشتری داشت.یکی دستکش یا جوراب پشمی می بافت،یکی برای دامها شلغم ریز می کرد،یک گروه ریسمان مویی می بافت و یکی هم می دیدی سر در لاک خودش با جِلک خود نخ می ریسد و هر عابری را مبهوت هنر زیبا و چرخش آرام و بیصدای این فرفره ی خود می کند، یا می دیدی مادر سالخورده ای جلوی سابادی گِلی،کنارِ هاله ای از ابر سفید ِ پنبه اش نشسته و با چرخ زیبایش،حلّاجی می کند و پسرکی که غرق در بحر چرخش و صدای گوش  نواز جریک جریک  چرخ حلاجی است و یا می دیدی دخترکی بر لب جوی،که دو تاس در دست دارد و با آب زلال و نقره ای مشغول ورشستن دانه های ماش می باشد،دنیای قشنگی بود ، زندگی آرام و بی دغدغه پیش می رفت.کم کم به درب قلعه میرسیم‌.اینجا حوض بزرگی است با دو تخت سیمانی در دو طرفش که تابستانها سایه ی خنکش پاتوق استراحت و قطاربازی اهالی بود.جلوی این حوض یک سنگ بزرگ بود که روی آن را کاسه مانند کنده بودند و برای حیوانات در آن آب می ریختند.کار سنتی قابل تقدیری بود وبه آن سنگَو می گفتند.در سه طرف این حوض سه مغازه بود .روبرو ، مغازه آقای میرزا ابراهیم خالقی که بعدها به آقای ظاهری واگذار شد،سمت چپ آن مغازه فرزندان مرحوم ملامحمدتقی قلیزاده و سمت راست آن مغازه آقای اسفاد بود،مرحوم کربلایی سید محمدتقی موسوی ،مردی باتقوا،پرهیزگار ،بی آزار و قاری قرآن که برایش طلب مغفرت داریم. بعد از این حوض یک بنا سقابه بود وکنار آن یک باب مسجد،که بعد از تخریب و فرسایش آن که اسفاد هم مدرسه نداشت مدتی بجای مدرسه از آن استفاده می شد و مسجدی جدید در چندین متر بالاتر ساخته شد تا اینکه در زلزله ی ۱۳۷۶/۲/۲۰ اینجا هم بطور کل تخریب شد.از مسجد که رد می شدی به آخرین مغازه ی اسفاد می رسیدی.مغازه مرحوم حاج محمد حسن محمد حسینی.مردی صبور خوش اخلاق با چهره ای بشاش و دوست داشتنی که برایشان آرزوی غفران و رضوان الهی داریم. با عبور از اینجا به بنای قدیمی و تاریخی حمام زمینی اسفاد می رسیدی که خود پر از خاطره و نیازمند کلی وقت برای نوشتن از این بنای سنتی است.از اینجا تا به قنات تراکم منازل مسکونی کمتر‌ بود و مردم بصورت پراکنده در خانه باغها زندگی میکردند.سر تخت آقا میر،کیچه ی سَلَری،کیچه ی تنگ،سر سه کیچه،کیچه ی زِلَبَدی(مخفف زین العابدین) کیچه ی رئیسی ، نام محلهای خاص کوچه ی باغستان بود.و در نهایت دو بنا آسیاب آبی با ساختاری سنتی و پای چنار و درخت شاه توت  و کتابی از خاطره که در ذهن هر اسفادیِ آن زمانی،مکتوب و منقّش است.
احمد عظیمی  ۱۳۹۷/۱۲/۲۵ ه.ش

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت اول)           

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت اول)          

هنوز شهرک بنا نشده بود.

 ابتدای اسفاد یک تقاطع بود و به نوعی دروازه ی ورودی روستا.یک چهارراه استراتیژیک ، که از سمت شمال از راه بوته ی خیک و حوض نیکبخت به آبیز  و از شرق به دیمه زار  اسفاد و روستای چاه پایاب و از سمت جنوب از راه قدیم گوگری به میرآباد وصل میشد. غرب چهارراه ورودی اسفاد بود که به دو قله ی معروف شاسکوه و میلاکوه منتهی می شد.در یک حاشیه ی چهارراه مدرسه ی راهنمایی قرار داشت.این مدرسه اهدایی موقت مرحوم حاج حسین صیامی بود.مردی با ایمان ، خیّر ، قاری قرآن با اطلاعات عمومی بالا که برای تاسیس مدرسه راهنمایی ، منزل خود را چندین سال رایگان در اختیار عموم قراردادند تا زمینه ی پایه گذاری و تاسیس این پایه ی آموزشی در اسفاد فراهم شده باشد.(خدایشان بیامرزد).روبرو ، مغازه آقای حاج مصطفی ابراهیمی و کنار آن بعدها مغازه ی آقایان شهریاری وپائین تر آن مغازه ی آقای رجب قلیزاده بود. بهترین خاطره ی این چهار راه ورود و خروج مینی بوس های مسافربری اسفاد-قاین و ماشینهای کاسبان دوره گرد به روستا بود که در این میان کَبله شیخ عباس از همه وفادارتر و مداوم تر بود.به سمت بالا که می رفتی به کارگاه قنادی سنتی مرحوم حاج محمد صادق اکبری می رسیدی که دو پله از کوچه پائین تر بود . کارگاهی با دیگهای مسی بزرگ ، سینی های قالبگیری قند ، یک فر بزرگ و سایر ابزار مخصوص و سنتی، که این کارگاه پر آوازه بعدها به ملک مرحوم کربلایی محمد صادقی انتقال یافت .روبروی قنادی آب انباری بود معروف به کُر ، که مقداری از آب وقف روستا جهت گَوگله و دیگر حیوانات در آن ذخیره می شد و یک درخت توت ِ نه چندان خوش احوال آنجا به سختی زندگی میگذراند و روبروی آن مغازه ی آقای کاظمی  .

به واسطه ی این کُر و اینکه اینجا پایین قلعه بود اینجا را سرِ کُر یا زِرقلعه می گفتند . بعداز اینجا مغازه آقای کربلایی غلام نبی شهریاری بود . مغازه ای با درب دو لنگه ای توسی رنگ چوبی که یک درب ورودی هم به حیاط ایشان داشت.بعدِ ایشان منزل آقای حاج محمد کلوخ اسدالهی بود. مردی صبور ، آرام و مشتریمدار که درکنارکشاورزی ،بنزین فروشی و کارگاه جوشکاری داشتند و صدای دیزل هندلی آن نوید حضور مقرر  و راه اندازی کار مشتریان را می داد . درست روبروی این کارگاه جوشکاری واحدصنفی آقا ظاهری بود که نسبت به سایر مغازه ها مجهز تر می نمود و درخت توتی با تنه ای ناودونی شکل وسط کوچه خودنمائی می کرد.بعداز این درخت ، کوچه  سه الی چهار متر عریض تر میشد و این پهنای وسیع تا منزل مرحوم کربلایی حیدر عابدینی ادامه داشت. در ابتدای این پهنای وسیع منزل و نجاری مرحوم حاج غلامرضا نجفی بود، مردی  بسیار سخت کوش و متبحر و مجرب که در عصر خود شناخته شده بودند. متبحر گفتم چونکه هر کاری بدستشون می چسبید و در خیلی کارها استاد بودند از جمله در شکار با اسلحه ی شکاری و " دو در" و "حلقه مو" و نیز تله ی دو بال که برای حیوانات دزد و مخرب مانند سیخل ، روباه و شغال بکار میرفت.

حرفه ی نجّاری بعد از کشاورزی شغل دوم ایشان بود که در نبود امکانات پیشرفته ی امروزی با ابزاری مختصر و مقدماتی از قبیل ارّه درشت بُری ، تیشه ، پَرما(دریل دستی)،اسکنه(موقار) و چکش کارهای بزرگی انجام

می دادند و وسایلی از قبیل دربهای چوبی ، نردبان ، دروازه خرمنکوبی ، چَیگ ، جُق ، ماله ، اسباب گَورونی یا شخم زمین ، بافت انواع سبد ، سَفته قوت ، شیل و قفسِ پرنده از مهارتها و هنرهای دستی ایشان بود .در چند قدمی نجاری مغازه آقای اسدالهی و ربروی ایشان اولین مدرسه ی رسمی آموزش و پرورش در اسفاد بود که برای متولدین تا دهه۵۰ پر از خاطره است.خاطرات درس در چادر،خاطره با شهیدان اسماعیلی،حسینی و شفیعی و زیر توپ زدنها که مرسومترین بازی بود. روبروی مدرسه مغازه آقای شهریاری بود که بعدها به آقای غفاری واگذار شد. در ادامه ی مسیر به آسیاب گازوئیلی می رسیدی که گویا صدای تپ تپ آن هنوز بر مخ منِ همسایه می کوبد. اینجا به چند دلیل پاتوق جوانان آن روزهابود : ۱) وجود درخت توت تنومند و نه چندان شاقولِ مرحوم ملا خالقداد با سایه ای خنک و دلنشین که می شد سرپا روی تنه اش راه رفت. ۲) حضور مداوم آقای اسماعیل حسنی متصدی آسیاب بعنوان بهترین همدم اهالی . ۳) وجود سه باب مغازه آقایان یاری،اسماعیلی و غفاری مجاور هم . همه ی اینها زمینه های یک  پاتوق پر رونق بودند . در چند قدمی آنها مغازه حاج حسینعلی عظیمی محل خرید و فروش قالیچه با معیار اَیاق ، فروش انواع پارچه،لوازم التحریر،زعفران و گل زعفران،ارزن،پیازتخم،چغندرتخم وسایر بذرهای مرغوب بود.سپس مغازه آقای نوروزی و در ادامه ی کوچه مغازه آقای حاج حسن ابراهیمی،مردی صبور و با‌ گذشت که در ناملایمات اخلاقی از کوره در نمیرفت و همه ی اسفادیها پسرخاله و دختر خاله اش بودند،همان که سالها متصدی شرکت تعاونی اسفاد بود.برایش آرزوی توفیق داریم.-

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت اول)          

هنوز شهرک بنا نشده بود.

 ابتدای اسفاد یک تقاطع بود و به نوعی دروازه ی ورودی روستا.یک چهارراه استراتیژیک ، که از سمت شمال از راه بوته ی خیک و حوض نیکبخت به آبیز  و از شرق به دیمه زار  اسفاد و روستای چاه پایاب و از سمت جنوب از راه قدیم گوگری به میرآباد وصل میشد. غرب چهارراه ورودی اسفاد بود که به دو قله ی معروف شاسکوه و میلاکوه منتهی می شد.در یک حاشیه ی چهارراه مدرسه ی راهنمایی قرار داشت.این مدرسه اهدایی موقت مرحوم حاج حسین صیامی بود.مردی با ایمان ، خیّر ، قاری قرآن با اطلاعات عمومی بالا که برای تاسیس مدرسه راهنمایی ، منزل خود را چندین سال رایگان در اختیار عموم قراردادند تا زمینه ی پایه گذاری و تاسیس این پایه ی آموزشی در اسفاد فراهم شده باشد.(خدایشان بیامرزد).روبرو ، مغازه آقای حاج مصطفی ابراهیمی و کنار آن بعدها مغازه ی آقایان شهریاری وپائین تر آن مغازه ی آقای رجب قلیزاده بود. بهترین خاطره ی این چهار راه ورود و خروج مینی بوس های مسافربری اسفاد-قاین و ماشینهای کاسبان دوره گرد به روستا بود که در این میان کَبله شیخ عباس از همه وفادارتر و مداوم تر بود.به سمت بالا که می رفتی به کارگاه قنادی سنتی مرحوم حاج محمد صادق اکبری می رسیدی که دو پله از کوچه پائین تر بود . کارگاهی با دیگهای مسی بزرگ ، سینی های قالبگیری قند ، یک فر بزرگ و سایر ابزار مخصوص و سنتی، که این کارگاه پر آوازه بعدها به ملک مرحوم کربلایی محمد صادقی انتقال یافت .روبروی قنادی آب انباری بود معروف به کُر ، که مقداری از آب وقف روستا جهت گَوگله و دیگر حیوانات در آن ذخیره می شد و یک درخت توت ِ نه چندان خوش احوال آنجا به سختی زندگی میگذراند و روبروی آن مغازه ی آقای کاظمی  .

به واسطه ی این کُر و اینکه اینجا پایین قلعه بود اینجا را سرِ کُر یا زِرقلعه می گفتند . بعداز اینجا مغازه آقای کربلایی غلام نبی شهریاری بود . مغازه ای با درب دو لنگه ای توسی رنگ چوبی که یک درب ورودی هم به حیاط ایشان داشت.بعدِ ایشان منزل آقای حاج محمد کلوخ اسدالهی بود. مردی صبور ، آرام و مشتریمدار که درکنارکشاورزی ،بنزین فروشی و کارگاه جوشکاری داشتند و صدای دیزل هندلی آن نوید حضور مقرر  و راه اندازی کار مشتریان را می داد . درست روبروی این کارگاه جوشکاری واحدصنفی آقا ظاهری بود که نسبت به سایر مغازه ها مجهز تر می نمود و درخت توتی با تنه ای ناودونی شکل وسط کوچه خودنمائی می کرد.بعداز این درخت ، کوچه  سه الی چهار متر عریض تر میشد و این پهنای وسیع تا منزل مرحوم کربلایی حیدر عابدینی ادامه داشت. در ابتدای این پهنای وسیع منزل و نجاری مرحوم حاج غلامرضا نجفی بود، مردی  بسیار سخت کوش و متبحر و مجرب که در عصر خود شناخته شده بودند. متبحر گفتم چونکه هر کاری بدستشون می چسبید و در خیلی کارها استاد بودند از جمله در شکار با اسلحه ی شکاری و " دو در" و "حلقه مو" و نیز تله ی دو بال که برای حیوانات دزد و مخرب مانند سیخل ، روباه و شغال بکار میرفت.

حرفه ی نجّاری بعد از کشاورزی شغل دوم ایشان بود که در نبود امکانات پیشرفته ی امروزی با ابزاری مختصر و مقدماتی از قبیل ارّه درشت بُری ، تیشه ، پَرما(دریل دستی)،اسکنه(موقار) و چکش کارهای بزرگی انجام

می دادند و وسایلی از قبیل دربهای چوبی ، نردبان ، دروازه خرمنکوبی ، چَیگ ، جُق ، ماله ، اسباب گَورونی یا شخم زمین ، بافت انواع سبد ، سَفته قوت ، شیل و قفسِ پرنده از مهارتها و هنرهای دستی ایشان بود .در چند قدمی نجاری مغازه آقای اسدالهی و ربروی ایشان اولین مدرسه ی رسمی آموزش و پرورش در اسفاد بود که برای متولدین تا دهه۵۰ پر از خاطره است.خاطرات درس در چادر،خاطره با شهیدان اسماعیلی،حسینی و شفیعی و زیر توپ زدنها که مرسومترین بازی بود. روبروی مدرسه مغازه آقای شهریاری بود که بعدها به آقای غفاری واگذار شد. در ادامه ی مسیر به آسیاب گازوئیلی می رسیدی که گویا صدای تپ تپ آن هنوز بر مخ منِ همسایه می کوبد. اینجا به چند دلیل پاتوق جوانان آن روزهابود : ۱) وجود درخت توت تنومند و نه چندان شاقولِ مرحوم ملا خالقداد با سایه ای خنک و دلنشین که می شد سرپا روی تنه اش راه رفت. ۲) حضور مداوم آقای اسماعیل حسنی متصدی آسیاب بعنوان بهترین همدم اهالی . ۳) وجود سه باب مغازه آقایان یاری،اسماعیلی و غفاری مجاور هم . همه ی اینها زمینه های یک  پاتوق پر رونق بودند . در چند قدمی آنها مغازه حاج حسینعلی عظیمی محل خرید و فروش قالیچه با معیار اَیاق ، فروش انواع پارچه،لوازم التحریر،زعفران و گل زعفران،ارزن،پیازتخم،چغندرتخم وسایر بذرهای مرغوب بود.سپس مغازه آقای نوروزی و در ادامه ی کوچه مغازه آقای حاج حسن ابراهیمی،مردی صبور و با‌ گذشت که در ناملایمات اخلاقی از کوره در نمیرفت و همه ی اسفادیها پسرخاله و دختر خاله اش بودند،همان که سالها متصدی شرکت تعاونی اسفاد بود.برایش آرزوی توفیق داریم.-

نگاهی گذرا بر کوچه های دهه ی ۵۰ اسفاد(قسمت اول)          

هنوز شهرک بنا نشده بود.

 ابتدای اسفاد یک تقاطع بود و به نوعی دروازه ی ورودی روستا.یک چهارراه استراتیژیک ، که از سمت شمال از راه بوته ی خیک و حوض نیکبخت به آبیز  و از شرق به دیمه زار  اسفاد و روستای چاه پایاب و از سمت جنوب از راه قدیم گوگری به میرآباد وصل میشد. غرب چهارراه ورودی اسفاد بود که به دو قله ی معروف شاسکوه و میلاکوه منتهی می شد.در یک حاشیه ی چهارراه مدرسه ی راهنمایی قرار داشت.این مدرسه اهدایی موقت مرحوم حاج حسین صیامی بود.مردی با ایمان ، خیّر ، قاری قرآن با اطلاعات عمومی بالا که برای تاسیس مدرسه راهنمایی ، منزل خود را چندین سال رایگان در اختیار عموم قراردادند تا زمینه ی پایه گذاری و تاسیس این پایه ی آموزشی در اسفاد فراهم شده باشد.(خدایشان بیامرزد).روبرو ، مغازه آقای حاج مصطفی ابراهیمی و کنار آن بعدها مغازه ی آقایان شهریاری وپائین تر آن مغازه ی آقای رجب قلیزاده بود. بهترین خاطره ی این چهار راه ورود و خروج مینی بوس های مسافربری اسفاد-قاین و ماشینهای کاسبان دوره گرد به روستا بود که در این میان کَبله شیخ عباس از همه وفادارتر و مداوم تر بود.به سمت بالا که می رفتی به کارگاه قنادی سنتی مرحوم حاج محمد صادق اکبری می رسیدی که دو پله از کوچه پائین تر بود . کارگاهی با دیگهای مسی بزرگ ، سینی های قالبگیری قند ، یک فر بزرگ و سایر ابزار مخصوص و سنتی، که این کارگاه پر آوازه بعدها به ملک مرحوم کربلایی محمد صادقی انتقال یافت .روبروی قنادی آب انباری بود معروف به کُر ، که مقداری از آب وقف روستا جهت گَوگله و دیگر حیوانات در آن ذخیره می شد و یک درخت توت ِ نه چندان خوش احوال آنجا به سختی زندگی میگذراند و روبروی آن مغازه ی آقای کاظمی  .

به واسطه ی این کُر و اینکه اینجا پایین قلعه بود اینجا را سرِ کُر یا زِرقلعه می گفتند . بعداز اینجا مغازه آقای کربلایی غلام نبی شهریاری بود . مغازه ای با درب دو لنگه ای توسی رنگ چوبی که یک درب ورودی هم به حیاط ایشان داشت.بعدِ ایشان منزل آقای حاج محمد کلوخ اسدالهی بود. مردی صبور ، آرام و مشتریمدار که درکنارکشاورزی ،بنزین فروشی و کارگاه جوشکاری داشتند و صدای دیزل هندلی آن نوید حضور مقرر  و راه اندازی کار مشتریان را می داد . درست روبروی این کارگاه جوشکاری واحدصنفی آقا ظاهری بود که نسبت به سایر مغازه ها مجهز تر می نمود و درخت توتی با تنه ای ناودونی شکل وسط کوچه خودنمائی می کرد.بعداز این درخت ، کوچه  سه الی چهار متر عریض تر میشد و این پهنای وسیع تا منزل مرحوم کربلایی حیدر عابدینی ادامه داشت. در ابتدای این پهنای وسیع منزل و نجاری مرحوم حاج غلامرضا نجفی بود، مردی  بسیار سخت کوش و متبحر و مجرب که در عصر خود شناخته شده بودند. متبحر گفتم چونکه هر کاری بدستشون می چسبید و در خیلی کارها استاد بودند از جمله در شکار با اسلحه ی شکاری و " دو در" و "حلقه مو" و نیز تله ی دو بال که برای حیوانات دزد و مخرب مانند سیخل ، روباه و شغال بکار میرفت.

حرفه ی نجّاری بعد از کشاورزی شغل دوم ایشان بود که در نبود امکانات پیشرفته ی امروزی با ابزاری مختصر و مقدماتی از قبیل ارّه درشت بُری ، تیشه ، پَرما(دریل دستی)،اسکنه(موقار) و چکش کارهای بزرگی انجام

می دادند و وسایلی از قبیل دربهای چوبی ، نردبان ، دروازه خرمنکوبی ، چَیگ ، جُق ، ماله ، اسباب گَورونی یا شخم زمین ، بافت انواع سبد ، سَفته قوت ، شیل و قفسِ پرنده از مهارتها و هنرهای دستی ایشان بود .در چند قدمی نجاری مغازه آقای اسدالهی و ربروی ایشان اولین مدرسه ی رسمی آموزش و پرورش در اسفاد بود که برای متولدین تا دهه۵۰ پر از خاطره است.خاطرات درس در چادر،خاطره با شهیدان اسماعیلی،حسینی و شفیعی و زیر توپ زدنها که مرسومترین بازی بود. روبروی مدرسه مغازه آقای شهریاری بود که بعدها به آقای غفاری واگذار شد. در ادامه ی مسیر به آسیاب گازوئیلی می رسیدی که گویا صدای تپ تپ آن هنوز بر مخ منِ همسایه می کوبد. اینجا به چند دلیل پاتوق جوانان آن روزهابود : ۱) وجود درخت توت تنومند و نه چندان شاقولِ مرحوم ملا خالقداد با سایه ای خنک و دلنشین که می شد سرپا روی تنه اش راه رفت. ۲) حضور مداوم آقای اسماعیل حسنی متصدی آسیاب بعنوان بهترین همدم اهالی . ۳) وجود سه باب مغازه آقایان یاری،اسماعیلی و غفاری مجاور هم . همه ی اینها زمینه های یک  پاتوق پر رونق بودند . در چند قدمی آنها مغازه حاج حسینعلی عظیمی محل خرید و فروش قالیچه با معیار اَیاق ، فروش انواع پارچه،لوازم التحریر،زعفران و گل زعفران،ارزن،پیازتخم،چغندرتخم وسایر بذرهای مرغوب بود.سپس مغازه آقای نوروزی و در ادامه ی کوچه مغازه آقای حاج حسن ابراهیمی،مردی صبور و با‌ گذشت که در ناملایمات اخلاقی از کوره در نمیرفت و همه ی اسفادیها پسرخاله و دختر خاله اش بودند،همان که سالها متصدی شرکت تعاونی اسفاد بود.برایش آرزوی توفیق داریم.-

بارش  رحمت الهی

بارش باران که در یکی دو روز اخیر در زیرکوه شروع شده خیلی نرم وآرام و به طور مستمرباریده و تاکنون خوشبختانه حادثه ناگواری رخ نداده است.

 

تمامی مسئولین شهرستان و دهیاران عزیز و عموم مردم تمام پیش بینی ها واقدامات پیشگیرانه جهت جلوگیری از خطر سیل را انجام داده اند.

انشاء ا... این باران برای این مردمان که سال های سال طعم تلخ خشکسالی را چشیده اند پر از رحمت و برکت باشد.

با ذکر صلوات بر حضرت محمد وآل محمد (ص)

تبریک سال جدید

باسلام واحترام ضمن تبریک سال جدید ان شاء ا... که سال جدید سالی سرشار از موفقیت وسلامتی برای تمامی هموطنان بالاخص  اسفادی های عزیز در جای جای ایران و جهان باشد.

 

همانطور که گفته اند "سالی که نکوست از بهارش پیداست "امسال خوشبختانه با بارش های خوبی که بوده زیرکوه واسفاد حال و هوای دیگری داره کوه و دشت وصحرا پر از سبزه و گل است .کوچه باغ های اسفاد طراوت وزیبایی بی نظیری دارد.اطراف کوچه ها و داخل باغ ها پر از علف و گل شقایق است وعطر دل انگیز آن به مشام می رسد.

این راگفتم تا مقدمه ای باشد برای دعوت از تمام اسفادی ها که فصل بهار امسال راغنیمت بدانند و وقت بیشتری برای اسفاد اختصاص دهند و از زیباییهای خداوندی و شاهکار طبیعت در زادگاه خود لذت ببرند.

در ذیل غزلی ناب از دیوان لسان الغیب حافظ شیرازی که با حال و هوای اسفاد مشابه است را به تمامی شما عزیزان تقدیم می کنم:

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آنجا

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شکر ایام وصالش

در پایان ضمن پوزش از تمامی بازدید کنندگان وبلاگ آوای اسفاد به علت عدم فعالیت درماههای گذشته ،بنا به درخواست علاقمندان این وبلاگ ، ان شاء ا... که در فصل جدید شاهدفعالیت بیشتر آن باشیم.

باتشکر

اصطلاح غلط که رایج شده و زیاد بکار  میرود

💥5 اصطلاح غلط که رایج شده و زیاد بکار  میرود:💥

💫۱_ خدا بد نده!💫
این کلام اهانت به پروردگار است،زیرا خدای تعالی در قرآن فرموده:هیچ خوبی به شما نمیرسد مگر از ناحیه ی خدا و هیچ بدی بشما نمیرسد مگر از ناحیه ی خود شما(و بخاطر اعمال خودتان است)

💫۲_جوان ناکام!💫
این اصطلاح‌ عامیانه برای جوانهایی که قبل از ازدواج از دنیا میروند بکار میرود ،درحالیکه ازدواج کام حقیقی یک انسان نیست که اگر ازدواج نکرد به او بگویند ناکام ،بلکه کام حقیقی انسان رسیدن به مقام بندگی خداست و استفاده ی خوب کردن از عمر و فرصتی که خدا به او داده است.

💫۳_عیسی به دین خود، موسی به دین خود!💫
این جمله معنای صحیحی ندارد، زیرا بین پیامبران خدا، کوچکترین اختلافی نبوده و همه ی آنها مردم را به توحید و یکتا پرستی  دعوت میکردند و
عقیده ی یکسانی داشتند.

💫۴_ ولش کردی به امان خدا!💫
این حرف کفر آمیز است ،زیرا اگر کسی مال یا فرزند خود را به امان خدا بسپارد که غمی نیست  بهتر است بجای این کلام گفته شود:
"ولش کردی به حال خودش " پس بدبخت شد رفت

💫۵- انسان جایز الخطاست!💫
این حرف نیز غلط است ،زیرا انسان برای خطا کردن جایز نیست . بهتر است بگوییم انسان ممکن الخطاست، یعنی ممکن است خطا کند و بهترین خطا کنندگان توبه کنندگان هستند

همرا با قرآن/دقت و تفكر در آفرینش شتر

 دقت و تفكر در آفرینش شتر 💠

⭕️  «أفلا ینظرون إلى الأبل كیف خلقت» (غاشیه،17)
چرا به شتر نمى‏ نگرند كه چگونه آفریده شده است؟ این حیوان ویژگى‏ هاى عجیبى دارد كه او را از حیوانات دیگر ممتاز مى ‏سازد و به حق، آیتى است از آیات خدا. به برخى از آن‏ ها توجه كنید:

الف - بعضى از چهارپایان تنها از گوشتشان استفاده مى ‏شود و بعضى دیگر غالباً از شیرشان، و بعضى دیگر تنها براى سوارى سودمند است و بعضى براى باربرى؛ اما شتر حیوانى است كه تمام این جهات در آن جمع است.

ب - شتر نیرومندترین و مقاوم ترین حیوانات اهلى است. زیرا بار زیادى با خود مى‏ برد و عجب این كه به هنگامى كه خوابیده است، بار سنگینى را بر او حمل مى ‏كنند و او با یك حركت برمى ‏خیزد و روى پاى خود مى‏ ایستد، در حالى كه چهارپایان دیگر قدرت چنین كارى را ندارند.

ج - شتر مى ‏تواند روزهاى متوالى (حدود یك هفته الى ده روز) تشنه بماند و در مقابل گرسنگى نیز تحمل بسیارى دارد.

د - شتر توان مسافرت طولانى هر روزه را داراست و مى‏ تواند از زمین‏ هاى صعب العبور بگذرد.

ه - او از نظر تغذیه بسیار كم خرج است و هر گونه خار و خاشاكى را مى‏ خورد.

و - او در شرایط نامساعد جوّى، در میان طوفان‏ هاى بیابان كه چشم و گوش را كور و كر مى ‏كند، با ابزار خاصّى كه خداوند در پلك‏ ها و گوش‏ ها و بینىِ او آفریده است، مقاومت مى‏ كند و به راه خود ادامه مى‏ دهد.

ز - شتر با تمام قدرتى كه دارد، از رام ‏ترین حیوانات است؛ به گونه ‏اى كه كودك خردسال نیز مى ‏تواند مهار یك شتر را در دست گرفته، و آن را هدایت كند.

💐 خلاصه این كه: ویژگى‏هاى این حیوان چنان است كه دقت در آفرینش او، انسان را متوجه خالق بزرگى مى‏كند كه آفریننده‏ى چنین موجودى است. ناگفته پیداست مراد از «نظر» در جمله‏ى «أفلا ینظرون» نگاه كردن عادى نیست، بلكه نگریستن با تفكر و اندیشه است. (نمونه/ج26 /ص428)

حوض ملا حاجی

حوض ملا حاجی
در اسفاد قدیم بعلت عدم وجود آب لوله کشی و دسترسی به آب شرب ، یکی از ابتکارات بسیار ارزشمند اسفادیها احداث حوض انبار آب در  کوچه باغ ها . معابر و محله های مختلف اسفاد است که جهت استفاده عموم ساخت شده است.
حوض انبار زیرزمینی حدود 70 تا  100 هزار لیتری  با دیوار سیمانی و یا ساروج و پوشش سیمانی از ترکیب سیمان و ماسه بادی ( قوم ) ساخته می شد که بدون قیرگونی و ایزوگام ، هیچ گونه نشتی آب به بیرون نداشت.
حوض ملاجی در ابتدای کوچه ملخی و انتهای جوی مه ریمه ( مهریمن ) توسط ملا حاجی از طایفه ابراهیمی و مددی احداث شده اند.
مرحوم ملاحاجی فردی مهربان . بی آزار و مومن بودند که در منزل مرحوم محمد ابراهیم ابراهیمی زندگی می کردند. ایشان بعلت ناتوانی از ناحیه پا ، قادر به انجام فعالیت و کار کشاورزی نبودند و هر روز جلو درب حیاط  و سایه درخت می نشستند و کوچک که بودیم وقتی از آنجا رد می شدیم به ایشان سلام می دادیم.
آب حوض ملاحاجی ، خنک ،  گوارا و در دسترس بود.
پله های این حوض رو به قبله و وسیع و داری شیب کند بود و همچنین شیر آب نیز دارای فشار کم بود و کودکان نیز بدون ترس از افتادن در پاشیری و فشار شیر آب می توانستند آب بنوشند.
در دسترس بودن و همچنین تهیه آب مصرفی منزل از این حوض و نوشیدن و رفع تشنگی خود به خود مارا وادار می کرد که ضمن سلام به ساحت حضرت اباعبدالله ، برای خود مرحوم  ملاحاجی و پدر مادر ایشان خدابیامرزی بفرستیم.
امروزه  با تعبیه و نصب آبسردکن می توان این امر خیر را ادامه داد و با احیاء حوض انبار ها به توسعه گردشگری کمک نمود.
                             کریمی آوای اسفاد

مزار آشي

مزار آشی

مزار آشی از مکان های زیارتی و سیاحتی اسفاد  است که در دامنه قله مزار آشی قرار دارد که در انتهای مزارع و کشتمان شیران و سلیمانی واقع شده است.
در زمان قدیم بر فراز این قله زیبا که از خاک سرخ و جنس سنگی و صخره ای است قلعه قدیم اسفاد قرار داشت که در  زیر این قله راه و دالانی  وجود داشته که بالای کوه را به دم قنات وصل می کرد و هم اکنون نیز آثار آن وجود دارد.
ظلم و ستم و خفقان زمان خلفای عباسی باعث شد تا تعدادی از  امام زادگان به نقاط دور دست و دور از دسترس عباسیان مهاجرت کنند و به کار تبلیغ مذهب تشیع علوی بپردازند.
و بر همین اساس در منطقه زیرکوه نیز مزار و قدمگاه های  فراوانی از سلاله اهل بیت وجود دارد.
البته گاهی اوقات انسانها از ترس سختی های روزگار نیز به عناصر طبیعت متوسل می شدند.
مکان مزار آشی  یک سنگ صخره ای بزرگ است  که به قول قدیمی ها اثر پنجه انسان بر روی آن وجود دارد و از دل این سنگ درختی زیبا روییده است که اسفادیها در پای این درخت با پختن آش و نذر آش و با گره زدن  نخ و پارچه به این درخت برای رفع حاجات به این مکان متوسل می شوند.
در چند سال گذشته به همت آقای حسین غفاری ضمن ساخت بنایی در این محل ، راه و جاده ای  تقریبا مفید برای دسترسی بهتر به این مکان احداث شده است.
با توجه به اینکه این مکان دارای چشم انداز و غروب بسیار زیبا و مشرف به انجیر های سلیمانی و در جوار قله زیبای سیاه و قلعه کوه  و همچنین نزدیک به پای چنار واقع شده  است
شایسته است استراحت گاه و راهی مناسب و مکانی بزرگ تر جهت توسعه گردشگری برای این مکان ایجاد شود.
و همچنین پیشنهاد می شود تیمی از جوانان و بسیج تشکیل شود تا راه و دالان زیرزمینی از سر قله تا پای چنار جهت گردشگری و کشف آثار باستانی شناسایی و بازگشایی شود.
                              کریمی آوای اسفاد